باهمه ی جانش تمام راه را دویده بود. نفسش بالا نمی آمد، سینه اش می سوخت. آب دهانش را تند و تند قورت می داد و سعی می کرد نفس هایش را عمیق تر بکشد. کسی توی تاریکی داد زده بود : اینوقت شب اینجا چه غلطی می کنی، و او دویده بود. اول از این سمت خیابان به آن سمت، بعد میدان را دور زده و انداخته بود توی سراشیبیِ تند کوچه، یکی دو باری کله کرده بود و بعد پله های ردیف شده ی سمت راست کوچه را دیده بود. از روی نرده ی تا کمر، پریده و رسیده بود به پله ها. ریز و تند تمامشان کرده بود و پیچیده بود توی کوچه ی سمت راستی. فکر می کرد نباید فقط به سمت راست مغز و دست و پایش اعتماد می کرده و باید یک کوچه به چپ، یک کوچه به راست می کرده، برای همین خواست باز هم بدود. رگ پای راستش گرفته بود و نفسش بالا نمی آمد. دستش را روی ساق پایش کشید و از روی شلوار چند تار مو را محکم کشید. هنوز ول نکرده بود. پاچه اش را بالا داد و این بار چند تار مو را بیشتر و محکمتر. تیری تا مغزش رفت، پای راستش جفتکی زد و شل شد. بذاق دهانش تند کار می کرد و هر چه تف می کرد باز توی دهانش آب جمع می شد. نباید می ایستاد شروع کرد به راه رفتن. کوچه تاریک و تاریکتر می شد. بن بست بهزاد. همچین چیزی توی ذهنش نقش بست. از آن پلاک های فلزی آبی و سفید رنگ که بن بست هایش به خط نستعلیق نوشته شده و بهزادش هم شبیه فونت بی- لوتوس است و زیرش هم توی یک ستاره ی پنج پر نوشته شده منطقه ی هفت! نمی دانست این یکی واقعاً خیالبافی ست یا وقتی پله ها را تند و ریز پایین آمده و سمت راست پیچیده آنرا دیده. از دور صدای رامپ و رومپ پوتین ها را می شنید. کارش تمام بود، این را وقتی فهمید که به ته کوچه رسید. بن بست بهزاد. تندی دیوار ها را پایید. بلندتر از این حرف ها بود که با یک شیرجه دستش به تاج دیوارها برسد. شش ماهش نشده بود که جنگ و بمب و میگ های عراقی از شهر فراری شان داده بود. پنیرهای محلی تب مالتی به جان مادرش می اندازند که او دیگر رنگ شیر مادرش را نمی بیند. بعد از آن شیر خشک خور می شود. از همان قوطی های زرد رنگی که رویش نوشته بود پیامبر اکرم (ص) : اساس اسلام بر پاکیزگی است. از آن قوطی ها همین جمله را یادش مانده. توی تاریکی شب کسی داده زده بود : پدر سوخته، اینوقت شب اینجا چه غلطی می کنی و او در رفته بود. نشست و تندی کیفش را باز کرد. جزوه هایش را به سرعت ورق زد. جز یک مشت فرمول های شیمی و چند رابطه ی ریاضی چیزی نداشت. با این حال تصمیم گرفت برای محکم کاری هم که شده آن ها را بخورد. فرمول ها و رابطه ها یکی یکی با بذاق دهانش خیس می شدند و نرم پایین می رفتند. زیپ پشتی کیفش را کشید. پر از قبض های پرداخت نشده ی آب و برق و نفت و گاز و هوا بود. قرار بود نفت و گاز و آب و برق را مجانی سر سفره ها بیاورند، با این حال وقتی برای فکر کردن به این چیزها را نداشت؛ حالا یک مشت قبض پرداخت نشده روی دستش مانده بود که خطرناک بود. اگر دستگیر می شد او را به جرم این ضربه های مهلکی که به پایه های نظام زده بود، محکوم می کردند. آب و برق را اول خورد و بعد گاز را پایین داد. هر چه نباشد قبض گاز سنگین تر و نفس گیر تر بود. یادش افتاد چند ماهی هم شده که شارژ ساختمان را نداده. دلش می خواست گریه کند. نمی دانست بغض کرده یا جزوه ها و قبض های بدهکاریش راه گلویش را گرفته. باز کیف اش را گشت، چیزی نمانده بود. حالا دیگر سبک شده بود و مهم نبود که کسی از توی تاریکی سرش داد بزند : آی مرتیکه این وقت شب اینجا چه غلطی می کنی. بلند شد و لنگان لنگان به راه افتاد. به سر کوچه نرسیده بود که کسی داد زد : آهای اخوی، یک لحظه تشریف بیار اینجا! کجا داری میری این وقت شب؟ دارم میرم خونه... اینجور وقت ها نمی دانست باید ته حرفش را با چه تمام کند. حاجی، اخوی، برادر، جناب. دو نفر دیگر هم که سوار موتور بودند از دور پیدایشان شد. حالا سه نفری لِنگش را باز کرده بودند و بازرسی اش می کردند. خیالش راحت بود که همه ی مدرک جرم هایش را از بین برده. کارت دانشجویی اش تا از جیب پالتویش روی زمین افتاد، سه نفری با باتوم به جانش افتادندـ
سرکار خانم یلدا دوست بزرگوار
اختیار دارید خانم . انجام وظیÙÙ‡ بود . گرچه یقین دارم اون دوست عزیز هم منظور بدی نداشته Ùˆ قصد Ùˆ نیتش Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ کردن شما بوده تا از ØØ§Ù„ Ùˆ هوای غم Ùˆ اندوه در این آستانه ÛŒ سال نو بیرون بیایید.از دست دادن عزیز دردی جانکاهه اما زندگی ادامه داره Ùˆ ما ملزم به ادامه ÛŒ این زندگی .گرچه سخته اما با آرزوی شادی Ø±ÙˆØ Ø¹Ø²ÛŒØ²Ø§Ù†Ù…ÙˆÙ† میبایست به آغوش زندگی برگردیم Ùˆ راضی باشیم به ØÚ©Ù… قادر متعال .
رÙیق عزیزم همایون
چگونه ای داداش؟ ایشالا Ø±ÙØ¹ کسالت شده باشه .مومن دیر به دیر سر میزنی. ما Ú©Ù‡ این تو دلمون خوش بود تو جماعت آقایون به تو Ú©Ù‡ اونم دریغ میکنی . البته ردت رو تو وب بچه ها تو پرشین دارم Ùˆ همین Ú©Ù‡ میبینم سلامتی Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… .
راستش بقدری دلتنگ شیرازم Ú©Ù‡ خدا میدونه اگه هستی هنوز Ú©Ù‡ جای ماروهم سبز Ú©Ù† Ùˆ خوش باش اگر هم برگشتی Ú©Ù‡ امیدوارم بهت خوش گذشته باشه . از نشستن رو لبه ÛŒ دیوار باغ ارم Ùˆ راهپیمایی هاش تا ÙÙ„Ú©Ù‡ دانشجو Ùˆ دوباره برگشتن تا میدون اطلسی خاطره ها دارم هوارتا. منم برات سالی پر از بهروزی Ùˆ کامرانی Ùˆ سلامتی٠خودت Ùˆ خانواده ÛŒ Ù…ØØªØ±Ù…ت آرزو میکنم.سر بزن Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… میکنی رÙیق
خانم بهانه لط٠همیشگی شماست .ممنونم Ùˆ Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… Ú©Ù‡ تونستید ارتباط برقرار کنید.
ضمن عرض سلام و ادب و ارادت خدمت شما دوست خوبم جناب آقای داریوش عزیز
قربان اونقدر ÙØ¶Ø§Ø³Ø§Ø²ÛŒØªÙˆÙ† زنده Ùˆ آشکار بود Ú©Ù‡ من ØØ³ کردم تمام این داستان روی پرده ÛŒ سینما واسم به نمایش گذاشته شده .. اونقدر زنده Ú©Ù‡ گاهی خودمو نزدیک به شخصیت داستان ØØ³ میکردم مثلا اونجاییکه قبوض نامبرده را قورت میداد منم همون ØØ³ رو پیدا کردم ویا وقتی آب دهانم را قورت میدادم خودم رو خیلی به این داستان نزدیک دیدم.. مرسی Ùوق العاده بود مثل همیشه
ارادتمند شما.. بهانه
حق نشر ©1405- 1382 گوهردشت (اولین شبکه اجتماعی ایران - گگلی) — تمامی حقوق محفوظ است
طراحی و مهندسیشده توسط دکتر محمد حجاریان
تمامی معماری پلتفرم، توسعه نرمافزار، برنامهنویسی، طراحی گرافیکی، الگوریتمهای نوآورانه این سامانه، بهطور کامل و انحصاری توسط دکتر محمد حجاریان طراحی، توسعه و مهندسی شدهاند
گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.