گل نشکفته-محمد فضلی پیمان
گل نشکفته را ماند دل تنگی که من دارم
سحر را ماند از بی طاقتی رنگی که من دارم
نمی خواهد دل من آشنا سوزی که دل دارد
نیندیشد بحالم یار دلسنگی که من دارم
بر آنم تا بسوزم خویش را یکباره ای همت
خدا را کن هماهنگی به آهنگی که من دارم
نفس در سینه ام افزودنی غم ره نمی یابد
چه سازم چاره با این سینه تنگی که من دارم
نشاط از من مجوای نو عروس آرزو دیگر
که منت خیزد از بالای چون چنگی که من دارم
مگر از اشک روشنگر شود روشن دلم "پیمان
کز آیینه مشگل می رود رنگی که من دارم
یکشنبه 13 دی 1388 - 2:31:23 PM