بودم انروز در اين ميكده از دردكشان
كه نه از تاك نشان بود ونه از تاكنشان
از خرابات نشينان چه نشان ميطلبي
بي نشان ناشده زيشان نتوان ÙŠØ§ÙØª نشان
در ره ميكده ان به كه شوي اي دل خاك
شايد ان مست بدين سو گذرد جرعه ÙØ´Ø§Ù†
نكته ي عشق به تقليد مگو اي واعظ
بيش از اين باده بچش چاشني جان بچشان
(جامي)اين خرقه ي پرهيز بيانداز كه يار
همدم بي سر و پايان شود و رندوشان
ع . جامي
