آمدو زلزله در جان من انداخت و رفت
و به یک تیر نگه ، کار مرا ساخت و رفت
لحظه ای بیش نبود، آمدن و رفتن او
چون شهابی ، به شب دیده من تاخت و رفت
آن عزیزی ،که دل سبز مرا خشکانید
دیه اش ، صاعقه ای بود ، که پرداخت و رفت
خواستم مالک ملک دل خود باشم و لیک
یک نفر ، بیرق خود در دلم افراخت و رفت
دل بیچاره من ، در شب بازندگیش
آنچه را داشت، به آن چشم سیه باخت و رفت
کاش ! حال تن تبدار مرا می دانست
salam
omidvaram harja hastin khosh bashin