داستان بسیار زیبا
روزی امپراطور روم که در معیت جمعی از ندیمان و همراهانش در اطراف پایتخت به گشت و گذار مشغول بود ، بر سر راهش از مقابل منزل یک کشاورز عبور کرده و به این فکر افتاد که بداند هزینه زندگی معمولی یک خانوار روستائی چقدر میتواند باشد ؟ لذا مرد روستائی را به گوشه ای خلوت فرا خواند و و پرسید : " برای گذران یک زندگی معمولی چقدر پول صرف میکنی ؟ " دهقان که چهره امپراطور باز شناخته بود پاسخ داد : " اعلی حضرت ، فقط روزی چهار سکه مسی " امپراطور پرسید : " این پول رو چگونه خرج میکنی ؟ " روستائی جواب داد : " اولی را خودم ، دومی را بابت قدردانی ، سومی را جهت بازپرداخت وام و چهارمی برای سرمایه گذاری و پس انداز " امپراطور با تعجب گفت : " میشه بیشتر توضیح بدی ؟ " کشاورز جواب داد : " اولی پولیست که من برای خود خرج خواهم کرد ، دومی را صرف همسرم خواهم کرد بابت قدردانی از زحماتی که او در خانه میکشد ، سومی صرف والدینم میشود جهت بازپرداخت بخش کوچکی از زحمات آنان در قبال بنده و چهارمی را صرف فرزندانم میکنم برای سرمایه گذاری در آینده و دوران کهنسالی " امپراطور که از این جواب خوشش آمده بود گفت : " چه معمای جالبی ! من آنرا مطرح خواهم کرد و مطمئنم هیچ یک از درباریانم نخواهند توانست پاسخش را بیابند . تو هم حق نداری جواب معما را برای کسی بازگو کنی حتی در حضور من ، مگر اینکه یک صد بار مرا ملاقات کنی و این امریست محال " در همان شب امپراطور ضیافت شامی ترتیب داد . پس از صرف شام ، نوبت به سخنرانی رسید و او پس از اتمام سخنان خود ، معما را طرح کرد و افزود : " بیست و چهار ساعت وقت میدهم برای یافتن پاسخ ، و اولین کسی که جوابش را بگوید جایزه بسیار نفیسی را از من دریافت خواهد نمود " یکی از ندیمان که آن روز به همراه امپراطور خارج شهر بود ، قضیه را دریافت و شبانه به منزل آن کشاورز رفت و پاسخ را خواست ، اما با امتناع شدید او مواجه شد و هر چه اصرارکرد ، نتیجه ای نگرفت . تا اینکه از جیبش کیسه ای پر از سکه طلا بیرون آورده و رو به دهقان کرد و گفت : " این یک صد سکه طلا از آن تو خواهد شد ، اگر پاسخ را بگوئی " روستائی نتوانست در مقابل این پیشنهاد وسوسه انگیز مقاومت کند و بناچار جواب را گفت فردای آنروز ندیم جواب معما را در حضور درباریان بازگو کرد ، اما امپراطور دریافت که دهقان به نحوی جواب را به ندیم رسانده ، بنابراین بشدت عصبانی شده و دستور داد کشاورز را دستگیر کرده و به دربار بیاورند روستائی را که ترس و لرز زائد الوصفی فرا گرفته بود ، دست بسته به دربار آوردند . امپراطور تا او را دید با فریاد خطابش کرد و گفت : " تو نتوانستی حتی یک روز هم زبانت را نگه داری ؟ ! " مرد دهقان بلافاصله دریافت که موضوع چیست و به فکر چاره افتاد و به ناگاه این فکر به ذهنش خطور کرد و گفت : " عالیجناب دقیقا آنچه را که شما فرمان داده بودید ، انجام داده ام و هیچ تقصیری متوجه بنده نیست ؟ ! " امپراطور پرسید : " چه میگوئی ؟ من با تو شرط کرده بودم که اصلا لب برنگشائی ؟ " کشاورز جواب داد : " عالیجناب مگر قرارمان این نبود که بنده هیچ نگویم مگریک صد بارشما رو را ملاقات کرده و چشمانم به چهره شما منورگردد ، خوب قربانت شوم ، بنده هم به یکباره یک صد چهره شما رو پشت اون سکه های طلا دیدم و لذا جواب معما رو گفتم " * * *
سه شنبه 31 فروردین 1389 - 1:11:05 AM