خدایا به دستان تهی ام بنگر
می نویسم ســــکوت ، سکوتی به بلندی فریاد...
فریاد بی صدا...فریاد خفته در بغض و تنهایی....
سکوتی گل آلود زیر باران های نا امیدی....
در باران های سیل گونه ی زندگی ام بارها لبخند خدا را از انبوه ابرهای سیاه دیده ام و چون چتری برایم
دلگرمی و آرامش ارمغان آورد...
در سکوت های محزون بارها نوای ندای خداوند را شنیده ام وبرایم ترانه ای شد ژرف و دل نواز...
در خواب های عمیق غفلت دیده ام حضور نورانی و پر شکوه خداوند ، بیداری شیرینی برایم فراهم کرد...
اکنون که قلم و دلم همزبان شده اند در نوشتن ، چشمانم از بغضی ژرف حکایت می کند...
بغضی محزون ...
زمانیست دلم در انتظار نگاه های پر رمز و راز و تلنگرهای حکیمانه خداوند بهونه گیر شده است...
و سکوتم بسان ندامت بچگانه ایست در انتظار بخشش...
کمی که می اندیشم به یاد می آورم حماقت ناامید شدنم از قدرت بی نهایتش را...
گویی فراموش کرده ام هاله نوری را که دوشا دوش در فرازها و فرودهای دنیا برق شوق را بر دیدگانم جاری ساخته بود!!!
از یاد برده بودم ، زمانی که نردبان بلندپروازی ام شکست گرمی دستان پدرانه و مدبرانه اش
برای سردی دلم مرحمی بود...!
چشمانم را بسته ام در برابر هزاران گامی که خطا رفتم و دیدم بخشش و حمایت حکیمانه خداوند را...
می گویند توکل....اکنون تو برایم بازگو کن چگونه توکل کنم...
توکل کردن را بارها از زبان بزرگترها شنیده ام
اما، چگونه توکل کردن را بیاموزم ؟زمانی که با واژه اش بیگانه ام...
من در سکوت شب می گویم از درد دلم از سنگینی گناهانم...بی آلایش و با زبان دلم...
من امروز خسته ام ...
می دانم بهای تصمیمی است که در گذشته گرفته ام، چهره ام درهم و نالان است.
اما هرگز از تصمیمم شکوه و شکایتی به خدا نکرده ام که با تکیه بر خدا و نیروی حمایتش گام در این وادی نهادم .
نوری را خواهانم که خورشید امید را بر آسمان زندگیم برقرار کند.
اکنون که چشمانم گواهی می دهد سستی ایمانم را و نشان می دهد شکنندگی ام را در ناهمواری های
زندگی فقط برای بقای قلبم و برای پیمودن این راه نیازمند نیم نگاه مهر خداوند هستم.
و از انتهای بندگیم به خدا ، از غمی که مرا به محتاج بودنم آگاه ساخت فریاد می زنم و برای امروز از خداوند
تشکر می کنم....!!
رنجم نه دیگر تنهائی که جدائیست و اضطرابم نه زاده ی بی کسی که بی اوییست!!
چهارشنبه 13 مهر 1390 - 5:16:59 PM