مارا تپشِ سپیدِ خورشید است
درسینه ی ما،ستاره ها جاری ست
آن کیست که در زمانه ی تاریک
تابنده ترین پیام سوسن را
با ما، به ره ی سپیده می خواند؟
آن را دلِ بیقرارِ بیداری ست
پُر کن ! همه ی پیاله را پُر کن
برما به نشاطِ مَی،بشارت دِه
در جانِ جهان،سرودِ جاری باش
ما را به شبِ غمِ سیهکاران-
در سینه،هرآنچه هست، بیزاری ست
دیروز،درونِ دردها گم گشت
امروز،به برگ برگِ ما، مرگ است
فردا ،همه در آینه، می بینند:
آن باغِ فروشکسته در پاییز
بی واهمه از شبِ زمستانی ست
در صبحِ صمیمانه ی رویایی
آن را که به جان،سلام باید گفت
آن شادیِ سربلندِ کوبانی ست
رضا مقصدی
![]()