رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
تو همي پندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سهايش کشش ليلي برد
من خس بي سرو پايم که به سيل افتادم
او که مي رفت مرا هم به دل دريا برد
خودت آموختيم خودت سوختيم
با برافروخته روئي که قرار از ما برد
همه دل باخته بوديم هراسان که غمت
همه پشت سر انداخت مرا بالا برد
علامه طباطبائي