خدایا بس کن این ...
خدایا بس کن این دیولنگی ها
..... نمی دانم چه می خواهم خدایا .............. بدنباله چه می گردم خدایا .....
...چه میجوید نگاه خسته من ..... چرا افسرده این قلبه جوونم...
.....زجمع اشنایان می گریزم ............... بگنجی می خزم ارام و خاموش.....
...نگاهم غوطه ور در تیرگی ها ..... به تیمار دل خود می دهم گوش...
.....گریزانم از این مردم که بامن...............بظاهر همدم و یکرنگ هستند.....
...ولی در باطن از فرط حقارت .....به دامانم دو صد پیراییه بستند...
.....از این مردم که تا شعرم شنیدن...............برویم چون گلی خوشبو شکفتند.....
...ولی ان دم که در خلوت نشستن.....مرا دیوانه ای بی نام گفتند...
.....دل من ای دل دیوانه من ...............که میسوزی از این دیوانگی ها .....
...مکن دیگر زدست غیر فریاد ..... خدایا بس کن این دیوانگی ها...
خدایا بس کن این دیولنگی ها
جمعه 18 تیر 1389 - 8:04:44 AM