در کودکی پاک کن هایی ز پاکی داشتیم.
یک تراش سرخ لاکی داشتیم.
Ú©ÛŒÙمان Ú†ÙØªÛŒ به رنگ زرد داشت.
دوشمان از ØÙ„قه هایش درد داشت.
گرمی دستانمان از آه بود.
برگ Ø¯ÙØªØ±Ù‡Ø§ÛŒÙ…ان از کاه بود.
تا درون نیمکت جا میشدیم ،ما پر از تصمیم کبری می شدیم.
باوجود سوز و سرمای شدید.ریز علی پیراهنش را می درید.
کاش می شد باز کوچک میشدیم لااقل یک روز کودک می شدیم!!!