خلوت دل
سلام. تاحالا شده به مرگ فكر كنيد؟من وقتي دلم مي گيره به امامزاده يا سري به قبرستان ميزنم.بيشتر اوقات در طول هفته ميرم كه خلوت باشه و قشنگ بتونم حرف دلم رو بلند بلند بزنم اون ناله هايي رو كه از دست بعضي مردم توي دلم مخفي كردم رو باصداي باد هماهنگ كنم و اونا رو به رخ زمونه بكشم و بهش بگم كه زمونه تو وفا نداري.به هيچكس رحم نكردي نه به اينا كه الان اينجا هم آغوش خاك و در قبرها كه خانه ي ابدي آن ها شده نه به من كه الان ميتون داد بزنم حركت كنم منم دلم گرفته بذار آزاد باشم خوش باشم .اما همون موقع يه جنازه اي رو به مرده شور خونه ميارن تاغسل آخرش رو بدن اما اين دفعه با بقيه دفعه ها فرق ميكنه اون هميشه روي پاهاي خودش حركت مي كرد اما امروز چي؟روي دست هاي ديگرونه اونها مي خوان بسپارنش به زندگي جاودانه ش خيلي دردناكه .همون موقع س كه به ذهنم خطور ميكنه كه اي انسان حقير كمي به خودت بنگر آيا تو آمادگي اين رو داري كه به ابديت بپيوندي ؟من با سكوت به خودم مي فهمانم نه.چند بار تا بالاي قبرهاي خالي رفتم كه براي لحظه اي خودم را درون گور ببينم اما همين كه قدم آخر را بر مي داشتم پاهايم توانش را از دست ميدادو توانايي رفتن در گور را در خودم نميديدم.اين نشون دهنده ي اينه كه به مرگ ايمان كامل ندارم اما مرگ جوون و پير نمي كنه شايد بعد از اتمام اين متن پيمانه عمر من هم پرشود.خوش به حال اونا كه هميشه آماده هستن و بيمي از مرگ ندارن.راستي يه خوابي در سن 16 سالگي در مورد مرگ خودم رو توي دفتر خاطراتم ثبت كردم.مينويسمش خيلي جالبه حتما بخونيدش.منتظرم باشيد
یکشنبه 10 بهمن 1389 - 6:16:49 PM