جواني پخته ام،آتشفشانم
درين كبريت،چوبي بي نشانم
خطر دارم مرا بيرون نياور
كه دنيا را به آتش ميكشانم
دردم نه همین است که بستند پرم را
ترسم نرسانند به گلشن خبرم را
از حسرت مرغی که جدا مانده ز گلشن
آگه نشدم ، تا نشکستند پرم را
گردی ست ز من باقی و ترسم که تو از ناز
تا باز کنی چشم ، نیابی اثرم را
بودند به هم روز و شب آیا که جدا کرد
از روشنی روز شب بی سحرم را ؟
« عاشق » منم آن نخل که از سردی ایام
یکباره برافشاند قضا برگ و برم را