شعر
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
وهی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن سر سری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا" اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود، کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:" چرا این اتاق، پر از دود و آه است؟"
یکی گفت:"چرا دیوارهایش سیاه است؟"
یکی گفت:"چرا نور اینجا کم است؟"
و آن دیگری گفت:"و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است"
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم:" خدایا تو قلب مرا میخری؟"
و فردای آن روز، خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن درنوشتم...ببخشید دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم...
دوشنبه 16 خرداد 1390 - 8:40:25 PM