"نظر بند"تا آمدى. . ./هر دو دل دار شديم/به ضريح چشمهايت كه دخيل بستم،/هردو شادمان شديم/اما وقتى چشمها از آبشان شورتر شدند،/و مات و مبهوت با هم بودنمان؛/نظربند بستم/و بلند بلند خنديدم/دلگير شدى/گريه كردى/و ناگهان دلت را برداشتى/و با دلى ديگر در دست،رفتى/اكنون...نه تو هستى نه اثرى از نظربند/من هستم و يك جاى خالى دل/هنوز هم باور ندارم؛/من نظر شده ى آن نگاهها لقب گرفته ام. . .!
پنجشنبه 14 مرداد 1389 - 2:46:37 PM