گل خشکیده بر نگه سرد من , به گرمي خورشيد , مينگرد هر زمان دو چشم سياهت تشنه ي اين چشم ام , چه سود , خدا را شبنم جان مرا نه تاب نگاهت . جز گل خشکيده اي و برق نگاهي از تو درين گوشه يادگار ندارم ! ز آن شب غمگين , که از کنار تو رفتم , يک نفس از دست غم قرار ندارم ! اي گل زيبا , بهاي هستي من بود , گر گل خشکيده اي ز کوي تو بردم ! گوشه ي تنها چه اشکها که فشاندم , وان گل خشکيده را به سينه فشردم ! آن گل خشکيده شرح حال دلم بود ! از دل پر درد خويش با تو چه گويم ؟ جز به تو از سوز عشق با که بنالم جز تو درمان درد , از که بجويم ؟ من دگر آن نيستم , به خويش مخوانم , من گل خشکيده ام , به هيچ نيرزم ! عشق فريبم دهد که مهر ببندم , مرگ نهيبم زند که عشق نورزم ! پاي اميد دلم اگر چه شکسته ست دست تمناي جان هميشه دراز است ! تا نفسي ميکشم ز سينه ي پر درد , چشم خدا بين من به روي تو باز است . ===================================د آتش کاروان رفته بود و دیده من همچنان خیره مانده بود به راه خنده میزد به درد و رنجم , اشک شعله میزد به تار و پودم , آه رفته بودی و رفته بود از دست عشق و امید زندگانی من . رفته بودی و مانده بود به جا , شمع افسرده جوانی من ! شعله ی سینه سوز تنهایی باز چنگال جانخراش گشود دل من در لهیب این آتش تا رمق داشت دست و پا زده بود ! چه وداعی , چه درد جانکاهی ! چه سفر کردن غم انگیزی . نه نگاهی چنان که دل می خواست نه کلام محبت آمیزی ! گر در آنجا نمیشدم مدهوش دامنت را رها نمیکردم . وه چه خوش بود , کاندر آن حالت تا ابد چشم وا نمیکردم . چون به هوش آمدم نبود کسی هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب هر طرف جلوه کرد در نظرم برگ ریزان باغ عشق و شباب وای بر من , نداد گریه مجال که زنم بوسه ای به رخسارت چه بگویم , فشار غم نگذاشت که بگویم : (( خدا نگهدارت ! )) کاروان رفته بود و پیکر من در سکوتی سیاه میلرزید روح من تازیانه ها میخورد به گناهی که : عشق می ورزید . او سفر کرد و کس نمیداند من درین خاکدان چرا ماندم . آتشی بعد کاروان ماند . من همان آتشم که جا ماندم . ============================= در آئینه ی اشک بي تو سي سال , نفس آمد و رفت , اين گرانجان پريشان پشيمان را . کودکي بودم وقتي تو رفتي , اينک , پير مردي است ز اندوه تو سرشار , هنوز . شرمساري که به پنهاني , سي سال به درد , در دل خويش گريست . نشد از گريه سبک بار هنوز ! آن سيه دست سيه داس , سيه دل که ترا , چون گلي , با ريشه , از زمين دل من کند و ربود ; نيمي از روح مرابا خود برد . نشد اين خاک به هم ريخته , هموار هنوز ! ساقه اي بودم , پيچيده بر آن قامت مهر , ناتوان , نازک , ترد , تند بادي برخاست , تکيه گاهم افتاد , برگهايم پژمرد ... . بي تو , آن هستي غمگين ديگر , به چه کارم آمد يا به چه دردم خورد ؟ روزها طي شد از تنهائي مالامال , شب , همه غربت و تاريکي و غم بود و , خيال . همه شب چهره ي لرزان تو بود , کز فراسوي سپهر , گرم مي آمد در آينه ي اشک فرود . نقش روي تو , درين چشمه , پديدار هنوز ! تو گذشتي و شب و روز گذشت . آن زمان ها , به اميدي که تو , بر خواهي گشت , مي نشستم به تماشا , تنها , گاه بر پرده ابر , گاه در روزن ماه , دور , تا دورترين جاها ميرفت نگاه ; باز ميگشتم تنها , هيهات ! چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز ! بي تو سي سال نفس آمد و رفت . مرغ تنها , خسته , خون آلود . که به دنبال تو پرپر ميزد , از نفس مي افتاد . در نفس ميفرسود , ناله ها ميکند اين مرغ گرفتار هنوز ! رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم ! بوي خاک از قدم تند زمان مي شنوم ! شوق ديدار توام هست , چه باک به نشيب آمدم اينک ز فراز , به تو نزديک ترم , ميدانم . يک دو روزي ديگر , از همين شاخه ي لرزان حيات , پر کشان سوي تو مي آيم باز . دوستت دارم , بسيار , هنوز ... .
دوستان عزیز منتظر نظر شما هستم و ایمیل بزنید alirahimi001002@yahoo.com
15283 بازدید
1 بازدید امروز
0 بازدید دیروز
1 بازدید یک هفته گذشته
Powered by دوستیابی و همسریابی گوهردشت (Gegli)
Copyright ©2003–2026 Gohardasht (Gegli Social Network) — All Rights Reserved.
Engineered by Dr. Mohammad Hajarian.
All platform architecture, software development, programming, design, and innovative algorithms have been fully and exclusively designed, developed and engineered by Dr. Mohammad Hajarian.
Gohardasht — a Persian social network for friendship, AI-assisted matchmaking, emotional communication, and meaningful human connection.