کارم تو کتابخونه که تموم شد یه راست اومدم خونه و از بوش فهمیدم شام چیه و نرفتم واسه خوردنش انقدر خسته بودم که با همون وضع افتادم تو رختخواب، شنیدم که دارن راجب من حرف می زنن
مامانم: پسرمون شام نخورده، خاک به سرم حتما معتاد شده
بابام: نه بابا، حتما بیرون یه چیزی با این دخترا کوفت کرده
خواهرم: رنگ و روش پریده بود خیلی استرس داشت وااای نکنه دزد شده باشه اصلا چرا اینقدر دیر میاد خونه 


داداشم: نه بابا چشاشو ندیدی چقدر شهلا بود، حتما رفته با اون دوستای اراذلش نشسته مشروب خورده و مست کرده
و کسی ندانست كه من هیچ وقت کرفس دوست نداشتم ....!!!!





ســــپاس عالی بود.


سلام داداش علیرضا سپاس خیلی زیبا هستن متن تون

