زلال نگاه
باور نمي كنم كه زلال نگاه تو
جاري شود به دشت تمناي ديگري
يا آنكه ساحل آغوش خسته ات
لرزان شود ز گريه ي درياي ديگري
باور نميكنم كه ساقه ي بازوي ديگري
يك شب ز خود فتاده پيچد به پيكرت
شوقي محال حلقه زند در خيال تو
افتد گذار باور پوچي به خاطرت
من دلخوشم به خاطره ي مرغ انتظار
وقتي كه بر نگاه بلندت نشسته بود
گاهي پري به كنج دل كوچه مي كشيد
گاهي نظر به سينه ي آ ن چينه بسته بود
مي آمدم دوباره چو از راه اي خدا
با من مگو تمام حضورت دروغ بود
وقتي كه مي كشيد سايه ي سرخ تو را غروب
آن نقش جاودانه سراسر نبوغ بود
پنجشنبه 12 خرداد 1390 - 11:40:31 PM