آخرین آهنگ
آخرین آهنگ [ داستانی از اشک ... داستانی از خون ... داستان یک عشق ... در بستر جنون ... ] این .. نه داستان است ، نه افسانه است ، نه یک نثر شاعرانه است .. قطره اشکی است رمیده ، و طوفانی که از دیدگان حسرت بار رنج ، به دامن پاره پاره ی شب گرسنگیها غلتیده است ! ... می خواستم پر بگیرم .. پر بگیرم ، پرواز کنم ، و بر اوج آسمانها ، از اوج آسمانها فریاد بکشم که ای دوپایان چهار پا صفت خوشبخت ! به دادم برسید ... ببینید این سایه های صامت و یخ بسته ی مرگ ، در تیرگی این سکوت سیه دل ، از جان من چه میخواهند ؟! باور کنید ، آنشب ، شب وحشتناکی بود ! وحشتناک چرا ! شب وحشت بود ! وحشت از تنهایی فریاد ــ شکنی که هیچ دلش نمی خواست مرا تنها بگذارد ! وحشت از جیغ و داد بادهای سرگردان ، که در و دیوار ِ کلبه ی محقرم را دیوانه وار به گریه انداخته بودند ! .. اصلا" من آن شب از همه چیز می ترسیدم : حق داشتم ! برای اینکه آنشب همه و هرچه در اطراف من بود ، از دیوار ترک خورده ای که داشت به سرم خراب می شد ، تا گل سرخ پژمرده ای که گلدانِ سرــ شکسته ام ، تابوت طراوت از یاد رفته ی او بود ، بر همه چیز ، سایه ی سنگینی از وحشت یک فاجعه ی پیش بینی نشده ، موج می زد . قلبم داشت در چهار چوب سینه ام منفجر میشد ... ضربان قلبم آنقدر شدید بود که ساعت رنگ پریده ــ ام را از نفس می انداخت ، .. نمی دانستم چکار کنم ، بلند شدم به هر فلاکتی بود ، خودم را به نزدیک پنجره رساندم ... پنجره ی بدبخت زیر دست و پای باد وحشی ، بیچاره شده بود ، احساس کردم که میخواهد از لابلای دیوار فرار کند ! محکم چسبیدمش ، که اگر رفت مرا هم ببرد . ولی نرفت ! نظری به آسمان افکندم .. خاک بر سر آسمان ! دلش صد بار بدتر از دل طپش رمیده ی سینه ی دریده ی دردآفریده ی من ، گرفته تر بود ! ستاره ها همه مرده بودند ! و مشتی ابر ظلمت بار ، در تراکم یک سیاهی وهم انگیز ، همه ی آنها را همراه با مشعلدار کاروانهای آسمان پیما ، که در قاموس طبیعت ماهش می نامند ، در قبرستان بدون خاک آسمان به خاک سپرده بودند ! فکر کردم که پهنه ی آسمان چقدر به زندگی من شبیه است ! چه ستاره ها که در پهنه ی زندگی من در گمنامی یک سرنوشت گمنام ، مردند ... و چه آرزوهای لطیف تر از لطافت ماه ، که در پژمردگی جوانی جوانمرده ام ، ناکام و تیره- فرجام ، پژمرده اند ! .. دلم می خواست می توانستم خودم را کمی بیشتر ، تا صبح ، با اینگونه خیالات مشغول میکردم ، ولی مگر می شد ؟ آن وحشت مبهم استخوانهایم را آب میکرد ! .. ناگهان فکر خوبی به نظرم رسید : تصمیم گرفتم برای نخستین بار همسایه ام را بخواهم ، تا در تحمل این تنهایی طاقت فرسا مرا یاری کند ، گفتم همسایه ی من ... شما که نمی دانید همسایه ی من که بود ، پس گوش کنید، بگذارید اول بطور مختصر شما را با او آشنا کنم ... : همسایه ی من بیوه زن زیبایی بود که بیست و چهار پائیز بیشتر ندیده بود . اینکه نمیگویم بیست و چهار بهار برای این است که در طبیعت انسان های گرسنه ، بیشتر از دو فصل وجود ندارد : پائیز .. و زمستان ! .. در سرتاسر زندگی محنت زده شان این پائیز لخت و دوره گرد است که صورت زندگی بخت برگشته شان را نوازش می دهد ، و زمستان هنگامی فرا میرسد ، که قلب انسان گرسنه ، در سینه ی سرما زده ی فقر ، مثل مرغ سر بریده جان می کند ... باری ، این بیوه زن بدبخت ، برعکس بخت زشتی که داشت ، آنقدر زیبا بود که من از ترجمان زیبائیش عاجزم . نگاهش مظهر یک حسرت بی تمنا بود ، لبانش ترجمان سکوت ناکامی یک عشق ، موهایش ! پریشانی یک مشت فریاد پریشان ، که شیون سکوت ، دربدرشان کرده بود ! . خودش یکبار به من گفت که نامش لائورا ست . لائورا ظاهرا" هیچکس را ، جز دختر سه ساله اش ، که پاکنویس تمام ـ عیار مادرش بود ، نداشت ! .. در عرض یک سالی که با او همسایه بودم ، هیچکس حتی برای یکبار ، سراغ او را نگرفت ، خودش هم جز برای خرید از سر کوچه ، پا از منزل بیرون نمی گذاشت ! در تمام مدت یکسال ، تنها یکبار با من حرف زد . و آن روزی بود که دخترش از پله ها افتاد و پای چپش شکست ... تنها آنروز بود که از من خواست تا به سراغ طبیب بروم ... رفتم .. با چه اشتیاقی ، چه شوری ، خدا میداند ... برای اینکه می دانستم لااقل به این وسیله می توانم برای نخستین بار داخل زندگی او شوم ... شدم . همان روز وقتی طبیب کار خود را انجام داد و رفت ، سر صحبت را با او باز کردم .. ولی در مقابل هر صد کلمه ای که حرف میزدم تنها یک کلام پاسخ می شنیدم : نه .. شاید .. خدا میداند ... همین ! . ولی خوب ، من از همین کلمات ناقص و نارسا ، خیلی از چیزها را می توانستم بفهمم . وانگهی اطاق او .. از سرگذشت دردناک دو انسان تیره بخت ، داستانها داشت ! سرگذشتی آمیخته با یک عشق ، عشقی آمیخته از چوبه ی دار ِ ناکامی ! .. در یکطرف اطاق تختخواب رنگ و رو رفته ی فرسوده ای بود که قشر ضخیمی از گرد ، رختخواب درهم ریخته ی آنرا می پوشاند . معلوم بود که از مدت ها پیش ، کسی در این بستر آشفته ، نخفته بود .. و آن قشر گرد ، از چند قطره عرق سرد ، که انسان محتضری ، سالها پیش عشقی آمیخته در گرمی آن بستر بی صاحب ، به عنوان آخرین قطرات یک مشت اشک راه گم کرده تحویل داده بود ، حکایت می کرد . بالای آن تختخواب ــ در واقع تنها زینت اطاق ــ یک تابلوی گرد گرفته ی نقاشی بود . تابلو ،گاریچی پیری را نشان می داد ، که چرخ گاری اش به گل فرو رفته بود و گاریچی بدبخت ، دستی به ریش سپید گذاشته ، به صورت اسب نحیف خود نگاه میکرد . مثل اینکه از اسب خواهش میکرد که : ... به هر وسیله هست چرخ را از گل بیرون بکش ... بچه ام ... گرسنه است .. ! .. مدتها به این تابلو نگاه کردم ، دلم می خواست میدانستم کار کیست . با چشمان اشک آلود پرسیدم که : خانم .. این تابلو .. .. نگذاشت حرفم تمام شود ، بلند شد ، آهسته بیرون رفت ، و من از پشت در صدای او را شنیدم : زار زار گریه میکرد . وجود من در آن لحظات یکپارچه تاثر بود ، دلم داشت کباب می شد . بلند شدم ، پیشانی بچه را که داشت بی سر و صدا می نالید ، بوسیدم و بدون آنکه خدا ــ حافظی کنم ، به اطاق خود رفتم . فراموش نکنم که علاوه بر آنچه درباره ی اطاق او گفتم، پیانوی کهنه ـ ای هم در در پرت ترین گوشه ی اطاق دیدم که دو شمع ، یکی نیم سوخته و دیگری تمام سوخته ، در دو طرف آن ، از دندانه های سپید پیانو ، پاسداری میکردند ! .. این دو شمع ، که میداند ؟ شاید مظهر دو قلب آتش گرفته بود ، دو قلبی که یکیشان پاک خاکستر شده بود و رفته بود ، و یکی داشت خاکستر می شد ! .. * * * بیش از آنچه در بالا گفتم ، من دیگر هیچ چیز درباره ی لائورا نمی دانستم ، اصولا" شاید اگر موضوع پیانو نواختن او نبود ، هیچوقت به یادم نمی آمد که انسان زنده ای در همسایگی من وجود دارد ... لائورا هر شب ، بدون استثنا ء درست سر ساعت ۱۲ ، با پیانوی خود آهنگ غم انگیز تریستس شوپن را می نواخت . هرشب ، نیمه شب ، در سکوت مطلق ، تریستس شوپن !.. این آهنگ برای من صورت لالایی پیدا کرده بود ... من هر شب تا نیمه شب می نشستم ، و تا ناله ی پیانو تمام نمی شد ، چشمان من به خواب نمی رفت .. * * * باری .. برگردیم .. برویم سراغ آنشب .. همان شبی که گویی همه ی امواج جان گرفته بودند ، تا شاعری را که نمی خواست گمنام بمیرد ، با خود به گور ببرند ! تا آنجا ، افسانه ی تولد مرگ را ، پس از مرگ زندگی ، بصورت حماسه های فنا ناپذیر ، برایشان بسراید ! : گفتم آنشب از فرط تنهایی ! خود ِ تنهایی نه ، از فرط وحشت ِ تنهایی ! تصمیم گرفتم که لائورا را بخواهم ... تصمیم خوبی بود ، ولی مگر میتوانستم انجامش دهم ؟ هر چه به گلوی خود فشار میدادم مگر صدایم بیرون می آمد ؟ .. فریادها ، همه از ترس ، ترس نه ، از یکنوع نگرانی مرگبار ، در سینه ام خفه شده ــ بودند... ولی یکباره اتفاقی رخ داد ، که در انجام تصمیم ، برای من کمک بزرگی شد : همانطور که به اطاق لائورا نگاه میکردم ، یکباره نظرم به کوچه افتاد .. این بار دیگر رعب و وحشت تا اعماق همه ی سلول های ناراحتم رخنه کرد. .. نمیدانید ... دیدم سایه ی موجودی ، افتان و خیزان ، در کوچه سرگردان است . مثل اینکه سراغ خانه ای را میگیرد .. به هر دری که می رسید ، با مشقت کمرشکنی بلند میشد، نگاهی به سر و روی در میکرد ، بعد نومید و حسرت زده ، به زمین می افتاد .. دلم داشت از جا کنده میشد ! این بار دیگر سکوت ، برای من جنایت بود ... یکباره تمام قوای پراکنده ام را متمرکز کردم ، و با صدایی که سکوت شب را به لرزه می انداخت فریاد کردم : لائورا .. لائو ... را ... ! .. ای خاک بر سر من ! کاش فریاد در گلویم ناله میشد ، و ناله به سینه ام بر میگشت و همانجا میمرد ! . تعجب نکنید اگر این حرف را میزنم ، چون فریاد من ، به جای اینکه زن همسایه را به کمک من آورَد سایه ـ ی سرگردان را دیوانه کرد ! سایه وقتی صدای مرا شنید جان گرفت ، بلند شد و یکسره به طرف خانه ای دوید ، که آنشب قبرستان وجود مادر مرده ی من بود ! . احساس کردم که دارم همانطور ساده ، میمیرم . زانوهایم سست شد . سایه داشت در را با شدت هرچه تمام تر می کوبید ! . بیش از این تحمل جایز نبود . من احساس کردم که واقعا" مرگ از سر من دست بردار نیست ، فکر کردم ، خوب لااقل بگذار ببینم ای کیست ؟ شاید ، خود مرگ است ، خانه ی مرا گم کرده ! بروم او را راهنمایی کنم ، هم او را راحت کنم ، هم خودم را ! .. چراغ را بدست گرفتم ، چه عمل احمقانه ای ! برای اینکه هنوز پا به دهلیز نگذاشته باد چراغم را خاموش کرد ! .. ساعت رنگ و رو رفته ی دیوار اطاق من ، که تنها یادگار پدر از دست رفته ام بود ، یازده و نیم را اعلام کرد . من چون با همه جای خانه ، همه ی سوراخ سنبه های آن آشنا بودم ، همانطور در تاریکی رفتم که در را باز کنم ، در این هنگام لائورا پنجره را باز کرده بود و نگران به اطاق تاریک من نگاه میکرد . * * * شما را بخاطر هرکه دوستش دارید ، بخاطر هر که دوستتان می دارد ، از من نخواهید که من هر آنچه را در منزلمان دیدم ، بطور مفصل شرح دهم . برای اینکه باور کنید دلم به حال خودم می سوزد ، برای اینکه من سراینده ی دردهای ملتی هستم که پریدگی رنگ صورتشان را ، یا تازیانه ی ستم سرخ میکند ، یا سیلی پنجه ی فقر ، یا سرخی تبِ سل .. بطور خلاصه می گویم ، که وقتی در را باز کردم ، در گیر و دار وحشیگری ِ باد ، جوان ژولیده ی گِل آلوده ی غرق در خونی را دیدم که آخرین نفسهای یک زندگی بی نفس را با تک سرفه های خون آلود ، به این محیطِ نکبت بار پس میداد .. با دو دست لرزان ، او را از زمین بلند کردم و آهسته آهسته بسوی اطاقم روان شدم : با کمک پای راستم ، تختخواب خودم را در قلب تاریکی پیدا کردم و جوان مسلول را با احتیاط روی آن خواباندم . یک لحظه بعد چراغ روشن بود . وقتی چراغ را روشن کردم و نگاهم به سر و صورت مهمانم افتاد ، برای نخستین بار ظلمت را ستایش کردم ! کاش چراغ نداشتم .. نمیدیدم ! . یک مشت استخوان پوکِ درهم برهم ، چند لکه ی خون سیاه ، پیرهنی صد پاره ، و آنوقت .. گِل .. تا نوک پا .. شما خودتان را جای من بگذارید : باور کنید ، بمرگ مادرم ، میخواستم سقف را ، سقفش را چرا ، همه ی اطاق را زیر و رو کنم ! این میهمان من ، مظهر جاندار اجتماعی بود ، که درد و بدبختی شان ، مرا در پوست خود زنده بگور کرده بود ! .. درنگ جایز نبود .. با سطل آب آوردم .. سر و صورتش را ، دستهایش را ، پاهایش را با آب شستم ، آهسته چشمانش باز شد ، و آهسته خندید ! بعد یکباره خنده در گوشه ی لبانش یخ بست . تکانی به خود داد ، و نگاهی به سراپای من افکند . آمد که چیزی بپرسد .. سرفه شروع شد . و همراهِ سرفه : خون ! .. نمیدانستم چکار کنم . باز لکه های خون را پاک کردم ، آهسته دستم را به پیشانی اش گذاشتم ، می ــ خواستم کلمه ای امید بخش بزبان بیاورم ، ولی نمی توانستم ، زبانم بند آمده بود ، لال شده بودم . نفس عمیقی کشید ، باز آهسته خندید و گفت : .. شما .. سرا پا گوش بودم ، دلم میخواست حرف بزند ، ولی دیگر نتوانست . ضعفی شدید ، ضعفی که مقدمه ی خوابِ بدون بیداریست ، سراپای وجودش را احاطه کرده بود . بار دیگر کمی آب سرد به صورتش زدم ، تاثیرش عالی بود . این بار آهسته سر از روی متکا برداشت .. نشست ، با اشاره آب خواست ، دادم . با چه لذتی سرکشید ... بعد شروع کرد به حرف زدن و گفت : هیچ فراموش نخواهم کرد ، شما یکپارچه انسانید .. من دارم می میرم..ولی می خواهم قبل از مرگ ، خواهشی از شما بکنم .. می دانم آنقدر جوانمرد هستید که انجامش بدهید .. .. در اینجا سرفه ها حمله کردند ، ولی این بار همراه با تکه های خون که با سرفه هایش پایین می آمدند ، اشک هم در اطراف دیدگانش موج میزد ! .. پس از اینکه سرفه ها قطع شدند ، سخنش را ادامه داد : .. من نقاش بودم ، نقاش مرده های متحرکی که زندگی را مسخره میکنند .. و زندگان نفس مرده ای که بر مرگ غالبند ! .. من در تابلوهای خودم ، درد بی پایان ملتم را نشان میدادم ، و در خم و پیچ رنگها ، دروازه های سعادت گمگشته را ، بروی آنها که کلمه ی سعادت ، افسانه ای بیش برایشان نیست ، میگشادم ! من سرشک سرگردان یک فریاد ، و فریاد جان به لب رسیده ی بیدادم ! من نقاش بودم ، ولی چکار کنم ، که بخاطر انسانیتی که داشتم ، در عنفوان جوانی به چنگ مرگِ موسوم به زندگانی افتادم ! پدر من ، کارگر راه آهن بود ، یک روز خبر مرگش را برای من و مادرم آوردند، پدرم زیر چرخهای ترن له شده بود . من آنوقت هیجده ساله بودم . مادرم در اثر شنیدن این خبر ، و در نتیجه ی استیصال ، یکسال پس از مرگ پدرم ، دیوانه شد ! درست بخاطر دارم ، وقتی برای نخستین بار ، برای دیدن مادرم به دارالمجانین رفتم ، وقتی مرا دید ، اصلا" نشناخت ، و از من یک مشت چوب کبریت خواست ، ! دادم .. از رئیس دارالمجانین پرسیدم که موضوع چیست ؟ این چوب کبریتها را برای چه میخواهد ؟ گفت: دیوانه ی عجیبی است ! از همه کس این خواهش را میکند ، چوب کبریتها را میگیرد و در یک گوشه ی اطاق ، با گریه و خنده ی آمیخته به هم ، با آنها خط آهن درست میکند! در اینجا شدت گریه ، به میهمان من اجازه نداد که سخنش را ادامه دهد ، مدتها سرفه کرد ، مدتها اشک ریخت . به ساعت نگاه کردم ، ده دقیقه بیشتر به نیمه ی شب نمانده بود . سرفه ها که دست کشیدند ، باز با گریه سخنش را ادامه داد : .. پس از دیوانه شدن مادرم ، و پس از دیدار او بود که من احساس کردم که میخواهم بوسیله ی ، به هر وسیله که هست ، فریاد بکشم . من نقاش بودم ، و نقاش به دنیا آمده بودم . رفتم سراغ قلم و رنگ . باور کنید شبها تا صبح ، گرسنه و تنها ، فریاد خودم را به سر و روی تابلوهای صامت می کوبیدم ! یکسال گذشت ، یعنی چهار سال پیش بود که اتفاقا" دختری مسیحی را در کارگاه یکی از دوستان نقاشم دیدم . هر دو در یک لحظه ، بدون آنکه بدانیم چرا ، دل بهم سپردیم ، هر دو در یک لحظه ی ناتمام ، بدون آنکه بپرسیم چرا ، برای یکدیگر ، بجای یکدیگر مُردیم ! .. اسم آن دختر لائورا بود ! لائورا ! .. وقتی این کلمه را شنیدم ، بی اختیار از جایی که نشسته بودم ، پریدم ، دو سه بار بیرون رفتم و آمدم ، چند دسته از مویی که در سر شوریده داشتم ، با فشار انگشتان لرزان کندم ! غیر ممکن بود ! این نقاش مسلول ، آنوقت لائورا ؟! .. خاک بر سرم ! .. به ساعت نگاه کردم ، نزدیک نیمه ی شب بود ، فکر کردم چند دقیقه بعد ، فریاد شوپن ، از لابلای دندانه های پیانو بلند میشود ، و آنوقت تکلیف من با این انسان ناکام چیست ؟ نقاش بدبخت ، ماتمزده ، به من ، به حرکات من نگاه میکرد . اعصاب خودم را کنترل کردم ، رفتم در کنارش نشستم ، گفتم : معذرت میخواهم ! من شاعرم و گاهی تاثرات مرا دیوانه می کند ! انسان بود ، انسانی بود که خوب درک میکرد ، قانع شد . با یک نگاه انسانی به من فهماند که میفهمد. خوشحال شدم و از او خواستم که ادامه دهد . ادامه داد : ... عشق من و لائورا ، از همان کارگاه شروع شد ، و در همان کارگاه پایان یافت : اینکه میگویم پایان یافت ، مقصود اینست که ما با هم ازدواج کردیم ، ازدواج ما سر و صدای عجیبی به راه انداخت ! .. محافل مسیحی ، زن مرا کوبیدند ، چرا که با آن همه زیبایی ، از میان این همه جوان مسیحی ، مرا برای ازدواج انتخاب کرده است ! ... و محافل مسلمان، مرا بیچاره کردند . و پایه ی تهمتشان همان بود که درباره ی لائورا گفتم : که چرا من میان این همه دختر مسلمان ، زن مسیحی را گرفتم ! .. من داشتم دیوانه می شدم ، چطور می توانستم به این انسانهای از خود راضی بفهمانم که احساس و فهم متقابل ، بالا تر از این حرفهاست ، من و او همدیگر را می فهمیدیم ! دردِ او را ، تمنای او را ، من با تبادل بدون حرف نگاهها درک میکردم و او ترجمان احساسات انسانی من بود ! .. شش ماه به این وصف گذشت .. در عرض این شش ماه ، عیرغم همه ی تهمتها ، من و لائورایِ من ، در کنار هم ، بخاطر هم ، زندگی میکردیم و او تا آنجا که نفس داشت ، در پرورش استعداد من می کوشید . چون من به شوپن علاقه داشتم ، هر شب ، نیمه ی شب به خاطر من ، تریستس شوپن را می نواخت ! همه شب ! نیمه ی شب ! ترستس شوپن !؟ ای داد و بیداد ! ... غیر ممکن است ! میخواهم فریاد بکشم که خاموش ! دیگر چیزی مگو ! تعریف مکن ! دیوانه شدم ، مُردم ای نقاش ! ولی احتیاج به گفتن من نداشت ! سرفه ها به داد من رسیدند ، این بار سرفه ها شدیدتر و خونین تر از دفعات گذشته بود ، سرفه نبودند ، عصاره ی وجود او بود که بصورت لخته های خون از بدنش خداحافظی میکردند ! دلم میخواست علیرغم میل انسانی ِ من ، او قبل از نیمه ی شب میمرد !... تنها بخاطر اینکه تریستس شوپن را نشنود ... ! ولی یکباره قلبم پارچه پارچه فرو ریخت ! ساعت دیواری فریادش بلند شد که : نیمی از شب گذشت ! .. مهمان من سرفه میکرد که ناگهان ، پیانو ناله کرد ! ... شوپن ، شوپن نه ، لائورا شکوه ی دیرینه اش را سر داد . شکننده بود ! مرگ بود ! جنون بود ! سرسام بود و بدبختی ! شما نمیدانید ، شما چه میدانید چه میگویم ؟ چه میخواهم بگویم ؟مهمان من ، نقاش بخت برگشته ، یکدفعه لال شد ! سرفه ها به زوزه تبدیل شدند ، زوزه شد فریاد ، فریادِ گنگ ، فریادِ گیج ! .. بلند شد . همان مهمان من که از جا نمی توانست تکان بخورد ، یکدفعه از جا پرید ، رفت بطرف پنجره ، پنجره ای که بطرف اطاق لائورا باز می شد ! توفان بیداد می کرد ، و ناله ی پیانو ، در پریشانی فریاد بادهای سرگردان ، دل همه ی آسمانها را به لرزه می انداخت ! نقاش لحظه ای سراپا گوش ، دم پنجره ایستاد ، سراپای پیکر نحیفش در آن لحظات بحرانی ، یکپارچه سوال بود ! .. برگشت نگاهی به صورت رنگ پریده ی من افکند ، یکدفعه قهقهه ای دیوانه کننده سر داد ، فریاد کشید : شما ! آه ... شما هم می شنوید ؟ این آهنگ را میگویم ، شما نمی شنوید ؟ .. بعد خنده اش بلند تر شد ، آنوقت یکدفعه خنده را قطع کرد . سیل سرشک ، دیدگانش را ، با هر چه تمنای مبهم در حسرت بیکرانشان بود غرق آب کرد ! من احساس کردم قبل از آنکه شاهد پایان این فاجعه باشم ، جانم دارد به لبم میرسد ، سراپا حیرت و وحشت به او نگاه میکردم . لائورا ، خونسرد و بی خبر از همه جا و همه چیز ، آهنگ را ادامه می داد ! ناگهان نقاش با صدایی که من تصور نمی کردم از پیکری چنان در هم شکسته و ضعیف بیرون آمدنش ممکن باشد ، فریاد کرد : لائورا ! .. آخ لائورای من !.. مزن ! .. ناله مکن ! .. دیوانه شدم، مُردم ، مُردم لائو .. ر ...ا . . آخ لائو ... ... نفسش بند آمد . سرفه ها شروع شدند . چند تک سرفه ی خون آلود ، پیچ و تابی محتضرانه ، آنوقت .. سکوت ! ... * * * آهنگ پیانو قطع شد ، همه جا سکوت ، همه جا ساکت . تنها بادهای سرگردان بودند که فریادشان به شیون تبدیل شده بود ! شیون مرگ ، مرگ یک انسان ، انسان نقاش ! . نقاش بخت برگشته ، آخرین لحظات زندگی را در آغوش لرزان من طی میکرد ، نه حرف میزد ، نه سرفه میکرد . همه ی تک سرفه ها ، تک نفس شده بودند .. تک تک نفس می کشید ، تقلا میکرد ، دست مرا می فشرد ، می خواست چیزی بگوید ، خیلی دلش میخواست حتما" چیزی گفته باشد . پیامی ، وصیتی ! ... ولی قدر تش را نداشت . بلند شدم ، سرش را که روی زانویم بود آهسته زمین گذاشتم . کمی آب به صورتش زدم . زنده شد ! نفس عمیقی کشید و گفت : من رفتم .. اگر او را دیدید ... دستش را بخاطر من بفشارید ... به او بگویید که من با همان آهنگی که نخستین بار .. پس از پایان آن تو را بوسیدم ، حالا ، حالا، ... دیگر هیچ ، نه هیچ ، به او نگویید که من کجا و چگونه مردم ، اصلا" نگویید که مردم ! دلم هیچ .. نمی خواهد دلش را بشکنم ! اگر پرسید چه بر سر من آمد ، بگویید .. .. داشت حرف میزد که یکدفعه در ِ اطاق باز شد ! خاک بر سر من ! چه می دیدم ، خداوندا ۱ اشتباه نبود؟! .. نه نبود .. خودش بود ، پیجامه ای وصله کرده بر تن ، موهای آشفته ، سر و صورت رنگ آلود ، آنوقت ساکت ، خیلی ساکت . همه ش توی این فکر بودم که حالا چه خواهد شد ؟ . از هر گونه پیش بینی عاجز بودم ، اصلا" دلم نمی خواست هیچگونه پیش بینی کرده باشم . لائورا ، همانطور ساکت دم در ایستاده بود ! .. تا اینکه نقاش چشمش به او افتاد ، سرش را آهسته بلند کرد ، نتوانست نگهدارد ، سرش با ضربت به زمین خورد ، دوباره تلاش کرد ، نشد ، شروع کرد به خزیدن.. لائورا همانطور مثل مجسمه ایستاده بود ! .. نقاش بدبخت ، خزیده بطرف او میرفت .. آنقدر رفت تا بزیر پایش افتاد ! . دیگر هیچ ! .. همانجا که افتاد .. مرد ! * * * امروز یکسال از آن شب میگذرد . یکسال است که دختر کوچولوی نقاش ــ شوهر لائورا ــ در خانه ی من است . او از گذشته ی خودش ، نه از مادرش ، نه از پدرش ، هیچ خبر ندارد . مرا پاپا صدا میکند ، و تنها هنگام خواب است که دلش مادرش را میخواهد! پس از مرگ نقاش ، یادداشت کوچکی در جیب او یافت شد ، که از گذشته ی او هیچ اطلاعی نمی داد ، تنها در دو جمله ی ناقص خواسته بود که او را در دامنه ی همان کوهی که نخستین بار، با لائورای خودش شب را در آنجا گذرانده بودند ، بخاک سپارند ، و بر فراز مزارش ، فقط بخاطر یادبود لائورای خودش که مسیحی بود ، صلیبی نصب کنند ... من اینکار را کردم .. ولی درباره ی لائورا ، از من چیزی نپرسید .. همانقدر بدانید که کسانی که به دارالمجانین میروند ، بیش از همه ، دو دیوانه ی بدبخت ، موجبات تاثرشان را فراهم میکنند : یکی از آنها پیرزنی است ، که مرتبا" با چوب کبریت خط آهن می سازد ، و دیگری ، زن زیباروی جوانی که عکس ِ روی کبریتها را با زحمت زیاد می کَند ، به دیوار میزند و قوطی کبریتها را بصورت دندانه های پیانو ردیف می چیند ، به عکسهای روی دیوار نگاه میکند ... و با انگشتان لرزان ... روی قوطی کبریتها پیانو می نوازد ! ... ( کاارو ــ شکست سکوت ــ آخرین آهنگ )
یکشنبه 10 خرداد 1388 - 1:33:15 PM