غروب
يك اتفاق سرخ به اندازه ي غروب
داغ از تنور سينه ي تب كرده ي جنوب
تاراج يك مترسك و هربار يك كلاغ
از من نمانده هيچ به جز تكه هاي چوب
زيباترين گناه من اينجا جهنم است
من متهم به عشق تو، يك اتهام خوب
از دور دست حادثه، ماري مرا گزيد
زهري كه بي تو در تن من ميكند رسوب
من روبروت هستم، از پشت سر بزن
روي صليب ساعت خود قلب من بكوب
با تيك تاك قلب تو من كوك ميشوم
حالا كه رفته است، همه، لحظه هاي خوب
شنبه 18 فروردین 1391 - 11:15:00 AM