این واژهای سبز وسفیدسالها در قلبم زندگی کردندوصدای صمیمیت انها را شنیده اند.
این واژها مرا میشناسند و خوب میدانند که چه قدر تو را دوست دارم . چه شبها که به خلوت ماه رفته ام تا تصویر تو را در چشمان او ببینم چه روز ها که در نیزار باران به دنبال تو گشته ام .
هر واژلحظه ای از زندگی من است. اگر الفبای زندگی منو بیاموزی حرفهایم را ساده تر میفهمی. ان گاه میبینی که واژه هایم برای اینکه در قلب تو جای گیرند بر کاغذ نشسته اند و انتظار میکشند.
وقتی میخواهم برای تو بنویسم هر چه واژه از ازل تا ابد وجود داشته و خواهد داشت در دست های من است. میتوانم راحت و ازاد بنویسم. از برگ های گمکشته از اندو های مقدس از خستگی های ممتد و از بالهای روشن تو که یک روز مرا به خداوند میرساند.
میترسم در سپیده دم تنها بمونم و نتوانم با واژهای رنگ پریده تو را بسرایم.