https://www.gohardasht.ir/profile/108264
|
پنج سوال که بهتره زن ها از مردها نپرسند |
پنج سوال مهم در زندگي زناشويي اين ? سوال
عبارتند از به چي
فکر مي کني؟... |
|
شگفت
آوره اما هيچ كلكي در كار نيست..!
|
|
هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد
بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد ! فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد،
در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش
تقلب نمي كرديد!اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!! كسي
كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!! اين
بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت!... خوب حالا يك
قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد. 1- اول از هر
چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد. واقعا شگفت
آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه! اين پيام را
براي 10 نفر در خلال همان ساعتي كه آنرا ميخوانيد ارسال كنيد. |
|
راز
آفرینش (طنز) |
|
خدا سگ را
آفرید و به او گفت: خدا میمون را
آفرید و به او گفت: و سرانجام
خداوند انسان را آفرید و به او گفت: |
|
پنج
قانون طلايي همسرداري براي مردان ايراني!
|
|
|
|
پنجاه
راه بازي با اعصاب ديگران
|
|
موقع
ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو
با آب و تاب تعريف کنين
حبه قند نيمه
جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
|
|
تقسيم
بندي مرد ها و زنها |
|
گروه اول
مردهائي هستند که دوست دارن خودشون رو بدبخت کنند! اين دسته از مردان ميرن زن
ميگيرن! (ديگه خودتون تا آخرشو بخونين!) گروه دوم
مردهائي هستند که دوست ندارن خودشونو بدبخت کنن، ولي تا چشم باز ميکنن ميبينن
سه، چهار تا بچه مردم رو بدبخت کردهاند! اين گروه ميرن کشيش کليساهاي کاتوليک
ميشن! آخرين گروه
هم مرداني هستند که ميرن زن ميگيرن، بعدش باز هم ميرن زن ميگيرن، اونوقت ميرن يه
زن ديگه هم ميگيرن و يه دو جين هم صيغه ميکنن! اين گروه ميرن فقيه ميشن و مرجع
تقليد مسلمين جهان! و اما زنها
کلا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن: گروه اول
زنهائي هستند که مردها رو بدبخت ميکنن! گروه دوم
زنهائي هستند که اشک مردها رو در ميارن! گروه سوم
زنهائي هستند که جون مردها رو به لبشون ميرسونن! گروه چهارم
زنهائي هستند که کاري ميکنن مردها روزي 18 بار (ميانگين!) آرزوي مرگ کنن! گروه پنجم
زنهائي هستند که به اشتباه فکر ميکنن جزو هيچکدوم از گروههاي بالا نيستند (ولي
هستند!!) |
شوخي
با داستانهاي كتاب فارسي - داستان حسنك كجايي
گاو
ما ما مي كرد
گوسفند
بع بع مي كرد
سگ
واق واق مي كرد
و
همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب
شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي
آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز
صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي
حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز
كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك
را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي
كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي
كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در
حال چت كردن غرق شد.
براي
مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش
كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش
نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به
سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما
ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان
چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده
هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او
در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او
كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او
آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان
دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر
در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
هوس زن گرفتن به سرم زده بود!
عزیزنسین

هوس زن گرفتن به سرم زده بود! دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم... مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفتهبود اما نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او میگویند عاصم جورابی!!! سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه راهی هستی میخوام نصیحتت کنم...
و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه
زنت وضع بهتری فراهم کنی!!!
و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من
بدبخت میشی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم میگن عاصم جورابی!!!
پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا
میکنن؟!
جواب داد: چون بدبختیم از یه جفت جوراب شروع شد
و داستان زندگیش را برایم تعریف کرد:
وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری
از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه.
واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش
یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم
. صباحت زن زندگی بود . بهش میگفتم امشب بریم رستوران؟ میگفت نه چرا پول خرج
کنیم؟ میگفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ میگفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل
خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یهروز گفتم عزیزم چرا جوراب
تازهات رو نمیپوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنهام جور در
نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم.
فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و
جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمیپوشی؟
جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همونروز یک دست لباس براش
گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در
نمیان!
رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست.
روسری رو که خریدم . دیگه چیزی
کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد
افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسریهای خانوم! تا اینکه یهروز دیدم
اخماش رفته تو هم.
پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست.
قرار شد هفتهای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکررفته. بهم
گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور
درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما
به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه
خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شبها
تلویزیون میدید!
چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله
حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با
آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت
باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمیشد بگه اما یه جورایی
فهموند که ماشین میخواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا
دیگه با اون دختری که زمانی زن ایدهال من بود نمیشد حرف هم زد!
از همه خوشگلا خوشگلتر بود! کارش شدهبود
استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو
خونه من ویسکی میخورد. مدام زیر لب میگفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!
اوایل نمیدونستم منظورش چیه چون کم و کسری
نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی
فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم
هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد.
تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی
بهم بخوره. کاش دستم میشکست و براش جوراب نمیگرفتم!
9046 بازدید
1 بازدید امروز
2 بازدید دیروز
3 بازدید یک هفته گذشته
Powered by دوستیابی و همسریابی گوهردشت (Gegli)
Copyright ©2003–2026 Gohardasht (Gegli Social Network) — All Rights Reserved.
Engineered by Dr. Mohammad Hajarian.
All platform architecture, software development, programming, design, and innovative algorithms have been fully and exclusively designed, developed and engineered by Dr. Mohammad Hajarian.
گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.