ماجرای عاشقانه من و استادم
که تحت تاثیر احساسات پوچ باشه نبود. این یه عشق واقعی بود ... از کجا بگم؟ استادم بود البته از من بزرگتر بود خیلی زیاد من فقط 21 سالم بود ولی اون 40 سالش بود همسرش و بچه هاشو دوست داشت ولی من اصلا برام مهم نبود فقط اون و اون و اون. من برام مهم نبود دیگران چی فکر می کنن این کارم ممکن بود زندگیشو از هم بپاشه آخه من به اون اظهار علاقه کرده بودم ولی اون فقط مثل یه پدر مهربون گفت دخترم باز شیطون شدی ها!! خدای من چشمهاش خیلی مهربون و درستکار بود نگاه های هرز و کثیف نداشت چهره ی آسمانی داشت مثل اینکه خدا دروجود اون یک ضمیر پاک نهاده بود ... هر وقت به صورتش خیره می شدم یاد یک تابلوی زیبایی که یه نقاش هنرمند وقت زیادی روی اون صرف کرده می افتادم خدایا عشق غیر از این هست که بدونی شخص دیگری در قلبش به تو ارادت داره و من مطمئن بودم اون این ارادت رو به من داشت ..اون محبوب ترین استاد در دانشگاه بود من دیوونه وار دوستش داشتم و این در حالی بود که همه چیو با دوست پسرم تموم کرده بودم یک روز که مادرم با ماشین اومد دم دانشگاه دنبالم مشتاق شدم که اونو به مادرم نشون بدم ازش خیلی تعریف کرده بودم ولی همیشه مادرم در مورده اون نظرجالبی نداشت و هر وقت در مورده اون صحبت می کردم مادرم می گفت در مورده همون معلم دیوونهه داری حرف می زنی؟!! اون منو نمی فهمید ولی مطمئن بودم با دیدن استاد نظرش عوض می شه و حرفامو در مورده اون باور می کنه. مامان رو بردم داخل کلاس و استاد رو نشونش دادم استاد به محض دیدن ما به طرفمون اومد و با همون لحن مهربون همیشگیش سلام کرد مادرم خیلی رسمی وخشک باهاش آشنا شد. کمی دلسرد شدم چون از لحن مادرم فهمیدم هنوزم استاد عزیزم از نظر مادرم همون معلم دیوونه هست! وقتی از استاد خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم گفتم مامان دیدی چه شخصیت جالبی داره ..مامانم با لحن تحقیر آمیز گفت این بود همونی که این همه ازش تعریف می کردی عجب آدم خل و چلی بود به این هم میشه گفت استاد !! خیلی دلگیر شدم ولی زیاد به حرفش اهمیت ندادم مهم این بود که من عاشقش شده بودم.. اما هر بار که به استاد ابراز علاقه می کردم اون با حرفای پدرونه منو نا امید می کرد ولی من دست بردار نبودم که یک روز دوستم بتی بهم خبر داغی داد بتی گفت : این استاد اونقدرها هم آدم وفاداری نیست.. در حالی که عصبی و هیجان زده شده بودم گفتم از کجا می دونی ؟!! گفت چارلی بهم گفته بعضی اوقات به انرژی پارتی ها میاد و با زن های پارتی معاشقه می کنه!! انگار منو به سیم برق وصل کرده باشن این حرف برام به قدری غیر قابل باور بود که انگار گفته بودن خوک ها پرواز می کنن .. تصمیم گرفتم به انرژی پارتی برم. من تا چیزی رو با چشمام نبینم نمی تونم باور کنم اون هم مسئله ای به این حد غیر ممکن ... مسلما والدینمون نمی گذاشتن به پارتی بریم از خوش شانسی مادرم اون شب کلاس یوگا داشت و خونه نبود و بتی هم که دختر آزاد و سر به هوایی بود. وارد پارتی که شدیم بتی از چند نفر در مورده استاد پرسید و یکی از پسرها گفت همچین شخصی با چنین مشخصات در داخل یکی از اتاق هاست البته با یک زن !!! داغ کرده بودم اشک توی چشمام جمع شده بود از میون دختر پسرهای پانک و مست و خراب عبور کردیم و خودمونو به طبقه بالا رسوندیم در اتاقها رو باز می کردیم و از پس اون ها صدای جیغ و در رو ببند می شنیدیم بعضی درها هم قفل بودند به در آخر که رسیدم با شدت در رو باز کردم و به شدت جیغ کشیدم! البته جیغ من نه به اون علت بود که استاد رو لخت توی تخت خواب دیدم بلکه دیدم زنی که کنارشه کسی نیست جز مادرم!
چهارشنبه 19 مرداد 1390 - 12:15:48 PM