دکتر گفت:
رنگ قلبت پریده است
صدا ی طپشش آرام است
جای یک شکستگی می بینم
بیچاره ! قلبت بیمار است
اصلا چشمت چرا خیس است
گونه ایت چرا داغ است
دست هایت هم که می لرزد
انگار دلت هم گریان است
من گفتم :
روزگار مهربان نیست
فصل بهارش آبی نیست
قصه هایش همه تکراریست
هرکسی حسابش را بلد نیست
او با کسی مهربان نیست
رفاقت با او جز غم نیست
دلم پر شده از نامرد یش
جز دروغ حرفش چیزی نیست