حادثه و قانون
و اکنون حادثه گفته است بر دنیا مهمانم
نمیذانی چرا اینگونه مجنون و پریشانم ... ؟
به جرم اینکه عاشق بودم و میگفتم آخر من هم انسانم
کنون رنجور و خونین بر زمین عشق عریانم ....!
همان گریم .. همین گویم .. حدیث قلب رنجورم ....!
نمیدانی ..؟ چه می دانی که آخر چیست منظورم ... !
تن من لاشه عشق است و من زندانی گورم
کجا می خواستم مردن! قانون کرد مجبورم ..
سه شنبه 13 اسفند 1392 - 1:37:00 AM