فریب
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟
روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توي خيابان راه مي رود
عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند
و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
زندگي , در لباس افسر پليس , براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند
و شادي , در هيئت گنجشکي کوچک , توي سوراخي در زيرشيرواني , از ترس گربه خشونت , قايم شده است
و آدم ها , همان غورباقه هاي سرگردان مرداب تنهايي هستند
که شاد از شکار مگس هاي عمرشان شب تا صبح غورغور مي کنند
پنجشنبه 2 تیر 1390 - 12:10:29 AM