دردهرکسی به گلعذاری نرسید تابردلش اززمانه خاری نرسید
درشانه نگرکه تابه صد شاخ نشد دستش به سرزلف نگاری نرسید
نگار شوخ چشمم گاه گاهی به حسن خود ,به عینک می فزاید
درون عینکی چون آب شفاف دو چشم مست او دل می رباید
ندانم یار من با هیچ عیبی چرا عینک زدن را می ستاید
تو گویی نیک می داند که نرگس درون آب , خوشتر می نماید