Please wait
امتیازات پوینت برای شما این کاربرد را دارند که میتوانید با پوینت خودتان وقتی به مقدار معینی برسد اشتراک ویژه خریداری نمایید
امتیازات لول برای شما این کاربرد را دارند که هرچه لول شما بالاتر باشد، افراد با ارسال پیام یا کارت یا افزودن شما به لیست دوستانشان امتیاز بیشتری دریافت میکنند
امتیازات لیدر بورد برای شما این کاربرد را دارند در جدول 100 کاربر برتر سایت قرار میگیرد و در صورتی که امتیاز شما بالاتر باشد در صفحه اول سایت در جدول 10 کاربر برتر سایت نمایش داده خواهید شد
اعتبار گوهر که هر روز به ازای ورود به گوهردشت به شما داده میشود در صفحه اطلاعات بازی قابل تبدیل به پوینت، لول و لیدر برد است
https://www.gohardasht.ir/profile/15949
دستان پسر را به گرمی می فشرد، تبسمی با آرامشی بی پایان و نگاهی ارام به صورت پسر و دوباره شروع به صحبت می کرد خودش نیز نمی دانست چگونه شده که این چنین پر حرارت صحبت می کند اما همچنان دست پسر را به گرمی می فشرد.
دختر از روایت روزهای نزدیک به روز های دور و دراز قدیم رسیده بود و آرام قدم بر می داشت و پسر فقط گوش سپرده بود به داستان های زندگی دختر.
دختر خندید . . .
اما پسر نه، چون مجبور بود به خاطر معلولیت پاهای دختر آرام تر حرکت کند. دختر می لنگید و همه مردم از راه رفتن ایستاده بودند و آنها را نگاه می کردند.
دختر متوجه رفتار عجیب پسر شده بود اما به روی خود نمی آورد و می خندید چرا که این رویایی بود که سال هاست در خواب می دید. البته سعی می کرد کمتر لنگ بزند تا مردم کمتری به آنها نگاه کنند و پسر احساس خجالت زدگی نکند.
دختر همچنان دستان پسر را به گرمی می فشرد اما پسر هنوز انگشتانش را لابه لای انگشتان دختر قلاب نکرده بود .
هنوز پاسخی مثبت به آغوش باز دستان دختر نداده بود وهنوز لبانش لبخندی را عرضه نمی کرد.
سر را پایین انداخته و با دختر به آرامی حرکت می کرد. شاید خود را در وجودش ملامت می کرد. اینکه در این موقعیت قرار گرفته یا چگونه این قرار حادث شده و ... . تنها دغدغه ای که نداشت لبخند دختر بود که کمرنگ تر از ثانیه ای قبل شده بود.
دختر دیگر لبخند نمی زد و کلمه ای به زبان نمی آورد.
چشمانش را از روی پسر برداشته و به جلوخیره شده بود. تلاشش برای بهتر راه رفتن انرژی اش را گرفته بود و روحش شکستگی سختی را تجربه کرده بود.
او خیره مانده بود به کفپوش منظم خیابان ها و فکر می کرد چرا باید بی نظمی در بدن او وجود داشته باشد که بدون درداو را بیازارد.
چرا خدایی به این بزرگی در هنگام خلق او حتی توانمندی این کارگران خیابان را از دست داده و نتوانسته موزاییک های جسم او را مرتب تر سر جایش قرار دهد.
اشک ها جاری شد و صورت او خیس ... پسر همچنان عکس العملی نشان نمی داد، فقط آرام حرکت می کرد و دستان دختر را نگه داشته بود. او مسئولیت انگشتان دختر را قبول نکرده بود چه رسد به قلب پر درد و تنهای دختر جوان و خسته از نگاه مردم.
او این چند دقیقه را سخت زندگی کرده بود و نمی دانست، دختر این ساعت ها و این روزها را زندگی کرده است.
چشمان خیره ، لبان باز و خنده های مسخره ای که همه از کوچک تا بزرگ در اطراف می پراکندند و تنها چیزی که نمی دیدند حقیقت بود.
واقعیت تلخ، وجود لب و چشم و گوش برای همه انسان ها . کسانی که لیاقت حتی یکی از آنها را نیز ندارند و علم استفاده صحیح از هیچ کدام را نمیدانند.
دختر دستانش را از پسر جدا کرد و از او رو برگرداند و درهمان لحظه آرزو کرد تا پسر او را در آغوش بگیرد.
آرزو کرد زندگی سبز شود و خدا را قسم داد...
اما پسر در دلهره سختی های بعد از خواستن دختر گم شده بود و نمی دانست چگونه از این چاه بیرون بیاید.آری او خودخواهی بزرگی به خرج داده بود و کوچکترین توجهی به صدای هق هق روح دختر نداشت.
او بی حرکت ماند و دختر شمردن در دل را شروع کرد. ا، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10 .
خبری نشد، پسر کلمه ای به زبان نیاورد و فقط ایستاد، طوریکه دیده نشود.
دختر چهره ای زیبا داشت و حالا به خاطر زیبایی اش توجه همه را به خود جلب کرده بود. همه مردانی که تا مشکلی در حرکت او می دیدند دختر رااز مرتبه فرشتگان زیبا به پایین ترین دره می فرستادند.دخترِ زیبا و خوشرو، اشک می ریخت و سعی می کرد تا قدرت تمام اندامش را در پاهایش جمع کند ، سپس آرام آرام به سمت مخالف حرکت کرد.
او تنها از پسر دور نمی شد، او از عشق، از دوستی و از زندگی دور می شد و تنهایی را می طلبید. در همان لحظه تصمیم گرفت که نباشد و در تنهایی خود اشکالاتش را هضم کند.
پسر ایستاد و دور شدن دختری که لنگ می زد را تماشا کرد نه تنها پسر بلکه همه ی مردم ایستاده بودند و دور شدن دختر را می دیدند و واکنشی از خود نشان نمی دادند. همه آنها دست ها و پاها و لبانی داشتند که می توانستند با استفاده از هر کدامشان دختر را از دور شدن منع کنند اما نتوانستند. شاید نخواستند . خود خواهی ما اینجا بود که تنهایی را به همه تقدیم کرد و گوشه های عزلت را رواج داد.
او دختری تنهاست و شب ها اشک میریزد، به یاد لحظه هایی که دست پسر را به گرمی می فشرد.
میثم خاوری/ اسفند 91
mamnoonam az to niloofar jan.
دوبـــــــــــــــــــــــــاره
مارگوت بیکل- شاملو و خرده پای رویا پرداز
زمانی که از من سوء استفاده می شد.
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را
دردم از یار است و درمان نیز هم
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
بستی چشم ,یعنی وقت خواب است...
ححسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند
125918 بازدید
6 بازدید امروز
1 بازدید دیروز
13 بازدید یک هفته گذشته
Powered by دوستیابی و همسریابی گوهردشت (Gegli)
ربات گوهر دشت اینجاست تا همراهت باشه. توی لحظههایی که حس تنهایی میکنی، دلت حرف زدن میخواد یا دنبال دوستی واقعی و حمایت احساسی هستی، کنارت میمونه.
🧠 گفتوگوهای آرامشبخش • 💬 همراهی بیقضاوت • 🫂 دوستیهای پایدار • 🌈 حمایت در لحظات سخت • 🔔 پیامهای دلگرمکننده
حق نشر ©1405- 1382 گوهردشت (اولین شبکه اجتماعی ایران - گگلی) — تمامی حقوق محفوظ است
طراحی و مهندسیشده توسط دکتر محمد حجاریان
تمامی معماری پلتفرم، توسعه نرمافزار، برنامهنویسی، طراحی گرافیکی، الگوریتمهای نوآورانه این سامانه، بهطور کامل و انحصاری توسط دکتر محمد حجاریان طراحی، توسعه و مهندسی شدهاند
گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.