تو گفتی نسیمی ز کوی یاری
قراراست برمن خبرها بیاری
توگفتی که بایداز اینجا رهیدن
به این جسم بی روح، نفس ها دمیدن
تو گفتی که فردا بهارمن توست
توگفتی که می دانی آینده نیکوست
توگفتی که دیروزاگرخوب اگر زشت
دگربرنگردد به فردا بیاندیش
ومن هم چو طفلان ترا گوش کردم
غم و غصه ها را فراموش کردم
کنون مانده ام من چه تنها وبی کس
نه راهی به پیش است ونه جای درپس
تو کز روز اول مرا درک کردی
چرا پس دوباره مرا ترک کردی؟
تو رفتی وانگار با من نبودی
مرا چون خودت تنهای تنها نمودی
الا ای نسیمی که برمن وزیدی
دلم با یکی رفت توآن راندیدی؟ .............