پنج شنبه ها
پنجشنبه که از راه میرسد، گویی عقربههای ساعت هم با طمأنینهای غمناک حرکت میکنند. پنجشنبه، تلاقیِ غریبِ دلتنگی و سکوت است؛ روزی که دیوارها بیشتر از همیشه تماشایمان میکنند و آینه، تصویرِ تنهایی را عمیقتر قاب میگیرد.
سنگینیِ این روز، از جنسِ سرب نیست، از جنسِ خاطراتی است که به یکباره هجوم میآورند. در غروبِ پنجشنبه، سایهی دلتنگی بلندتر از هر سایهای بر زمین میافتد. گویی در هر گوشهی خانه، ردّ پایِ کسی خالی مانده و در هر وزش باد، صدایِ پچپچی از سالهای دور به گوش میرسد.
تنهایی در روز پنجشنبه، فقط یک واژه نیست؛ روایتی است از صندلیهایی که خالی ماندهاند و فنجانهای چای که در انزوای خویش سرد میشوند. در این روز، آدم میانِ هیاهویِ پنهانِ خاطرات و سکوتِ مطلقِ حال، معلق میماند.
پنجشنبه، بغضی است که به احترامِ رفتگان و به بهانهی دلِ خودمان، مجالی برای ترک خوردن میجوید. روزی که یاد میگیریم چطور با نیمهی خالیِ وجودمان کنار بیاییم و در خلوتِ خود، برای تمامِ لحظاتی که گذشت و تمامِ دستانی که دیگر نیست، فاتحهای از جنسِ دلتنگی بخوانیم.
ای کاش پنجشنبهها، کمی سبکتر میگذشتند، یا دستکم تنهایی، اینقدر با مهارت راهِ خانهی ما را پیدا نمی کرد
پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 - 9:05:25 AM