دو برادر بودند که از بچه گی که میخواستند رازی رو بهم بگن،نوک انگشتانشان رو می بریدند وبه هم می چسباندند به این معنی که این راز تا همیشه پنهان می ماند.یک روز برادر بزرگ برادر کوچک راصدا زد وگفت من یه راز بزرگ دارم!!به عادت همیشگی نوک انگشتشان خود را بریند و به هم چسباندند وبرادر بزرگ گفت من ایدز دارم
kheyli ziba boood meeeeeer3000000000i