من گمان میکردم ، دوستی همچون سروی سبز،چهارفصلش همه اراستگیست. من چه میدانستم ،سبزه می پزمرد از بی ابی/سبزه یخ می زند ازسردی دی،/ من چه میدانستم،دل هرکس دل نیست! قلبها صیقلی از اهن وسنگ ،قلبها بی خبر از عاطفه اند/سخن از مهر من و جور تو نیست،،سخن از متلاشی شدن دوستی است! و عبث بودن پندار سروراور مهر.