دوش دیدم با دل بی درد و غم دیوانه ای
پاره خشتی زیر سر در گوشه ی ویرانه ای
داشت ذکری نرم نرمک گوش دادم یک به یک
بیخودی با خود چنین میگفت خوش افسانه ای
به از این ازادی و تنهایی و دوری ز خلق
نی غم فرزند و زن دارم نه فکر خانه ای
گر نبودی شمع بین عاشقان شب تا سحر
نه خود ز سر تا پا میسوخت نی پروانه ای
بی خبر از کفر وایمان غافل ازخلد و جحیم
نی ره اندر مسجدی دارم نه در میخانه ای
این سخن اندر دهانش ماند و خوابش در ربود
همچون اون مستی که مدهوش افتد از پیمانه ای