manisaزندگي در مسافرخانه
وسایل خونه نیمه جمع شده
نه جمع نشده.... بجنب
باشه باشه و صدای تایپ
az dostan kasi sakene skisahir nist?
.......................
پتویی بر زمین
اضطراب انتقالی و رفتن به اسکی شهیر
شاید امیدی به انتظار / تحمل ماه هایی دیگر
در جستجوی یک راهنما
..........
به ساقی گفتم / فیس بوک هم نوشتم
نگران نباش بخند / درست می شه
......
اندوخته ی سالیان او / نیمه جا موند
خستگی
در خستگی بیشتر
آخر دل به دریا زدیم
با ده ها سوال / شایدها
با ضیافت دلتنگی آغاز شد
با ترس / بی خانه ماندن
به مسافرخانه ها / باران / با سیل مثیبت ها
خسته / مونده در وسایلی که ملزومه ی زندگی ست
پرسه در پرسه / سرفه در سرفه / خیس از باران
گریان
از پا افتادیم / هر لحظه لبخندی
شاید که درست خواهد شد
این نادرست بی سامان / هر روز ترس از اتمام پول
هوا بس ناجوانمردانه سرد / سرمای دلمان از هموطنان بیشتر
حرف ها و کارهایی که اینجا هم رهایمان نمی کند
من چه بی دستم
بیمارم / بی زبان
سرما خورده ام / حنجره ای ساکت
نالان است / ناتوان
در مریضی می لنگد / می گویم درست خواهد شد
گر چه می دانم تنها با مرگ خواهد شد
با تنی خسته / پرسه می زنیم
چشم بر پنجره ها / می خواهیم یک سقف
ناچار به مسافرخانه ای انگار ارزان
دلخوش
می یابیم
صاحب مسافرخانه / نگاهی به من / دختر اینجا راه نمی دهم
او می گوید: مرد است / من همچنان ساکت
.....
مسافرخانه / شبی بی صدای او خوابم
با صدای نفس هایی خ ر غ ر / می دانم که خواهد گذشت
او در همین نفس ها / در جایی دیگر نگران
که مبادا دستان تجاوز / شب آرامم نگذارد
...................................
امشب خوشحالیم که دستمان / صدایمان تنها نیست
تا به اتاق می رسیم صدای یک مرد می شنویم که ما را می خواند
همان مرد صاحب مسافرخانه / هم زمان صدای زنگ تلفن / سویی دیگر
جواب می دهیم / انگار هر چه فرار می کنیم سایه آزار نزدیک تر می شود
اینجا هم بچه های اسپارتا رهایمان نمی کنند
حرفها و خیال ها می سازند / می بافند و به تن نحیفی که می ببیند وصله
می زنند
.......
( گاه / بی گاه حراسم تنها ماندن در سرزمینی ست که نام / یاد و سایه
ایرانی بختک زندگی ست )
...
صاحب مسافرخانه نمی گذارد او بماند / تلاش او بی فایده است
به اتاق بر می گردیم
کیفش را برمی دارد
آشوفته / مبهوت
اشکانش راهی پیدا می کند / کف اتاق سرد
بی کسی / اینجا خاک می خورد
او را به آغوش می گیرم / آرامشی نمی بیند
دستان ناتوانم را پس می کشم
برود به سرپناهی گرم در شب هایی سرد
به راهرو می رود
شرم نگاهم باز گم می شود در اشک او
و صدای قدم های مریض اش / نگاهی که نمی خواهد بگوید بدرود
این روز شمار یک لحظه ای بود به احترام اشکهایش...
............................................
صدای در
صاحب مسافرخانه: کارت شناسایی / پاساپورت بده
صدای پلیس
و لیوان تفاله ی چای سرازیر بر زمین
تمام اتاق و مرا دید میزند
می رود با مدارک من در دست
کاپشن می پوشم
سراسیمه زنگ می زنم به او
و صدای گوشی او که جا مانده
گوشی در جیب / گوش تیز می کنم
.........
انگار تمام شد / مدارکم را پس می دهد
خوب می دانم فردا / مسافرخانه مانیسا جایی ندارم
چندان وقت برای باز خوانی نیست / لپ تاپ می بندم / می خوابم