آرزو
نمیدانم چرا آرزوهایم
چه محالها وچه غیر محالها ،همه برای امشب
در مخیله ام چیده شدند...
شاید باورشان بیشتر از باور من است برای لطافت امشب..
وشاید می دانند قدرت مالكش بالاتر از قدرت اندیشه ی من است
وشاید هم به وعده های وعده دهنده اش اعتمادی بزرگ دارند
هرچه هست من مانده ام با عالمی از اهالی عالم ...
با چیزهایی كه كوچكندبرای امشب اما بزرگ برای دل من ...
تو كه ایمان داری وحتی تو كه ایمان نداری
دلم می خواهد چشمهایت را ببندی نه به نشان خواب ...
چشمهایت را ببندی وخیره شوی در آرزوهایت...
وبخواهی از نیرویی كه می تواند برآورده اش كند...
بگذار بكر ودست نخورده ،پیدایش كنی
بی آنكه از جیبهایت مایه كنی وخریداری اش..
بی آنكه تمنایش كنی از كوچك های اطرافت...
چشم ببند وآرزوكن ...
آرزویی با طعم خواستن نه خواهش
طلب كردن نه تقاضا كردن....
تو كه از ضعیف تر ها ، خواهش هایت را طلب می كنی
اینبار هم بخواه وآزمایش كن عاطفه و رحمت ومهربانی اش را...
من كه ایمان دارم به چشمهایی كه می بندم و
دستهایی كه در این معامله برنده بر می گردد

....
جمعه 28 خرداد 1389 - 1:09:43 AM