تا کجا بايد رفت
تا کجا بايد برد
کوله باري را به نام زندگي
که درونش آرزوها هم گدايي مي کنند
تا کجا بايد گريخت
از حضور سردِ مرگ
از هجوم وحشت ودلواپسي
از شبيخون حماقت در هوس
تا به کي بايد شنيد
يک ترانه را ز جنس خاطره
از هزاران فرسخ احساس گناه
از هزاران فاصله تکرار ِغم
تا به کي بايد ببينم
اين همه دلخستگي را
و بمانم همچنان پا برجا
تا به کي