باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر ودار یک نبرد
عشق من برقلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد،سیراب شد
باز هم دی بستر آغوش من
رهروی در خواب شد،در خواب شد
بردو چشمش دیده میدوزم به ناز
خود نمیدانم چه میخوتاهم از او
عاشقی دیوانه میخواهم که زود
بگذرد از مال وجان وآرزو
او شراب بوسه میخواهد زمن
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر غفلت و فافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد زمن آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
واقعا مرسییییییییییییییییییییییییی
این شعرت تن را به اتش میکشد تنی میخواهد اتشین اون شرابی میخواهد از من . کلمات بیسار عالی ردیف شدن کارهات همه قشنگند . عکس خوبی انتخاب کردی . .