پریشان
پریشان
شراب بوسه می خواهم ،از آن لبهای می ریزت
و یک جرعه نگاه از جام چشمان بلا خیزت
دل و دنیا و دینم را ،به غارت برده ،مژگانت
چو نیشابور،در دست سپاه مست چنگیزت
براه عشق تو،هم زندگیم را فدا کردم
هم ایام جوانی را ،حلالت این وآن نیزت
بریده از تنم روحم،و دنبال تو می آید
مترسک ساختی از من ،برای حرز جالیزت
اگر چه جز پریشانی ،نبستم طرفی از زلفت
وبعد آن چنان بیدی ،شدم پامال پائیزت:
ملالی نیست خوب من!فقط میترسم از اینکه
توان آن نماند ،بشکنم این سد پرهیزت
خیالت هر شب اینجا و خودت فرسخها دوری
معطر می شود بالینم از بوی دلاویزت
«علی محمد محمدی از ایوانغرب»
پنجشنبه 11 تیر 1388 - 1:28:15 PM