درد دلهای من
نمی دانم ازکجا آغازکنم برای نوشتن واژه هایی چندازرازهای نهفته در دل خسته وزارم اما آنقدرحرف دردلم مانده دراین سالها...که حتی اگردشمن هم بامن هم کلام شود برای اینکه در دلم نمانده باشد پاره ای ازحرفهایم را خواهم گفت پس چه رسد به این وبلاگ هرچندکوچک که تشنه ی شنیدن حرفهای کهنه ی نهفته دردل من است...پس می خواهم بنویسم من تنهاترین برگ زرد افتاده از درخت خشکیده و کهنسال غم...من آن برگ زردپاییزیم که سالهاست درحسرت دیدن بهارآرزوهایم حسرت وار هرلحظه بیشتر رنگ زرد خاطرات سبز به یادگار مانده بر تنم را می پوشاندوروز به روز زردی روزگار بیشتر وبیشتر برمن احاطه می شود...من آن تنهاترین تنهای زمانم که خوار وضعیف در چنگالهای خونین تنهایی سالهاست به اسارت درآمده ام واز همان ایام اسارت باچشمانی اشکبار ودلی خسته وشکسته چشم انتظار کسی ام که با دستان مهربانش مرا از چنگالهای خشم آلود تنهایی رهایی دهد.من...آن مرد تنهایم :که با کوله باری ازغم مدتهای مدیدی است که به امید دیدن یار سرزمینهای مادری را ترک گفته ام ودر ناکجاآبادهای دوردست سرگردان به دنبال او می گردم ولی افسوس...که به جز تنهایی ناخواسته ای که درسرزمین های دوردست غربت دامنم را گرفته است دیدن یار هرگز حاصلم نشد...پس تا کی انتظار وانتظار...
سه شنبه 22 آذر 1390 - 11:37:46 PM