خردمند چینی پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.پرسید: چرا می گریی؟ چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی ای که در آینه می دیدم،وبه مردی که دوست داشتم.خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم . مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ،به نقطه ای خیره شدو به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ.خداوند،آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید،بسیار سخاوتمند بود.می دانست در زمستان ،همواره می توانم بهار را به یاد آورم...و لبخد بزنم . پائولو