اولین باری که دستش رو گرفتی...
داشتیم توی توی کوچه پس کوچه هویجوری میرفتیم هردومون ساکت بودیم تخه قرار دوم یا سومون بو شاید هر دومون داشتیم به این فکر میکردیم که قراره چی بشه چرا این اینقدر ساکت
من توی اون سکوت یه ازش خواستم که دستش بده بهم خودمم نمیدونم چرا اینو گفتم ولی اون
قبول نکرد گفت واسه چی باید یه همچین کاری رو بکنم (مطمعن نیستم ولی فکر کنم اونم بدش نمیومد)
من هی سرار کردم تا این که قبول کرد فقط یه انگشت رو بگیرم
منم قبول کردم و این کارو کردیم اما فقط چند قدمی که رفتیم من دستش رو گرفتم و اون لبخندی زد گفت اخر کار خودت رو کردی ...
جمعه 18 تیر 1389 - 4:12:57 PM