من نمی دانم چرا این زندگی با من نمی سازد...
دست بسته بر گلویم هرچه کردم او نمی بازد...
خواستم یک شب روم از کنج دنیا بی خبر باشم...
ساز دلتنگی زنم،عاشق شوم،اما دلم باشد...
ای خدا آخر چرا؟ من آدمی بی ادعا بودم...
پس چرا باید بدین گونه تمام دردها را من دوا بودم؟
من که خود درد تمام بی کسی های دلم را با تو پوشاندم...
آه...ای معشوق من،معبود من،در بی کسی هایم چه ها که با تو نوشاندم...