خدايا اين گره را از زندگي من بازكن
يك روز يك فقير نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد، تا به كودكانش برساند تا ناني از آن درست كنند و شب را سير بخوابند.
در راه با خود زمزمه كنان مي گفت: "خدايا اين گره را از زندگي من بازكن!!" همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند، ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوراخهای هاي خرابه ريخت.
عصباني شد و به خدا گفت :"خدايا من گفتم گره زندگيم را باز كن، نه گره كيسه ام را!!!" و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد، كه ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد.
همانجا بر زمين افتاد، به درگاه خداسجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست!!!
پنجشنبه 8 دی 1390 - 12:27:25 PM