ایستگاه ابدی (بعدا)
ایستگاهِ ابدیِ «بعداً»
*بذار کرونا بره، بذار درسمون تموم شه، بذار جنگ تموم شه، بذار اینترنت وصل شه، بذار سربازیم تموم شه، بذار کار پیدا کنم...*
و اینگونه بود که ما، نسلی شدیم که در میانِ آرزوهایِ بایگانیشدهاش، خاک میخورد.
ما تمامِ عمر را در صفِ ایستگاهِ «بعداً» ایستادهایم؛ بیآنکه بدانیم قطارِ زندگی، سالهاست که از ریلهایِ فرسوده عبور کرده و ما تنها نظارهگرِ تابلویِ مقصدهایی هستیم که هرگز به آنها نرسیدیم. ما در سرزمینی زندگی میکنیم که «امروز» در آن قربانیِ «وعدههای فردا»ست.
سیاستمدارانمان، با لبخندهایِ فریز شده بر قابِ تلویزیون، هر روز «بهبودیِ شرایط» را به وعدهیِ سر خرمنِ آینده حواله میدهند؛ و ما، سادهلوحانه، تقویمهایمان را با خطکشِ امیدهایِ واهی خط میزنیم. آیا واقعاً «امیدی» در کار است؟ یا ما فقط ترسِ از دست دادنِ آخرین جرقههایِ جوانیمان را در پوششی از «صبرِ استراتژیک» پنهان کردهایم؟
ما اسیرِ چرخهیِ باطلی شدهایم که در آن، هر گشایش، دریچهای به یک بنبستِ جدید است. «بذار این بحران بگذرد» خودش به بزرگترین بحرانِ زیستنِ ما بدل شده است. در حالی که ما منتظرِ آرامشِ پس از طوفان بودیم، طوفانهایِ متوالیِ سیاسی و اجتماعی، بنیانِ هستیمان را چنان شسته که دیگر نه زمینی برایِ ریشه دواندن داریم و نه رمقی برایِ دوباره ایستادن.
شاید تلخترین بخشِ این تراژدی، نه در آن اتفاقاتِ بیرونی (جنگ، کرونا، فیلترینگ)، بلکه در آن مسخشدگیِ درونیِ ماست؛ در آن لحظهای که دیگر حتی یادمان نمیآید برای چه چیزی منتظریم. ما زندانیانی هستیم که نه تنها کلیدِ سلولمان را گم کردهایم، بلکه به میلههایِ قفس، آنقدر خو گرفتهایم که «آزادی» برایمان مفهومی غریب و ترسناک جلوه میکند.
ما در حالِ تماشایِ فیلمِ زندگیِ خودمان هستیم، در حالی که نقشِ اصلیِ آن را به «شرایط» سپردهایم؛ و «شرایط»، بازیگری است که هرگز سرِ صحنه حاضر نمیشود. عمر، نه در انتظارِ این رخدادها، که در همین «منتظر بودنها» تمام شد؛ و ما، تنها جنازههایی بودیم که از همان دورانِ جوانی، در صفِ انتظارِ دفن شدن، به پیری رسیدیم.
پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 - 10:22:23 AM