من از مستی هراسم نیست
از ان مستان بی مقدار می ترسم
زعشــــق هرگز نترسیدم
گریزانم از آن عاشق که یک دل داردو یکصد هزار دلبر
ونام عشــــق را بر خاک میمالد...
وهر دم در خیال خویش تمنای نگار تازه ای دارد
ز تنهایی مرا پروا نبود هرگز
از آن تنها ...
که بر تن میزنن چنگی ز نامردی...
گریزانم.
در این آشفته بازار رفاقت ها
به دنبال رفیقی ناب میگردم
زهی باطل خیالم را ....
که من مخمور و اینک در پی
یک خواب میگردم...!!!



![]()