یک ایرانی هیچوقت کم نمیاره
ابرام آقا و یوهان دو دوست ایرانی و آلمانی بودند . ابرام اقا اوراقچی ماشین بود و یوهان هم کارمند دارایی. یوهان ابرام آقا رو به آلمان دعوت میکنه . ابرام آقا هم بار سفر می بنده و عازم میشه . صبح که بیدار میشه میبینه یوهان یک سبد به دهان سگ داد و مقداری پول هم داخلش ..ابرام آقا گفت : یوهان چکار میکنی ؟ یوهان گفت می فرستمش شیر و روزنامه بگیره ..پس از مدتی سگ خرید کرده برگشت ...یوهان کلی قیافه گرفت که سگم ال و بله و جیمبله ...ابرام آقا با پوزخندی گفت راهت به ایران افتاد از داشتن چنین سگی شرمنده میشی ...بیا ایران و ببین ...پس از سالها یک روزی که ابرام آقا تو گاراژ چرت میزد یهو یوهان مثل اجل معلق بسرش نازل شد ...بعد از احوالپرسی ابرام آقا فکر کرد چیکار کنه ؟ الانه که ابروش بره ...همینطور که فکر میکرد و دور و برش رو نگاه می کرد . یک سگ ولگرد سیاه و روغنی و خاک و خلی از زیر یک ماشین بیرون میاد خودشو ی تکونی میده و میزنه از گاراژ بیرون ...ابرام به یوهان میگه دیدی ؟ یوهان میگه چی رو ؟ سگه رو میگم ...یوهان میگه بله دیدم .. موضوع چیه ؟ ابرام آقا میگه اون سگ گیربکس ماشینو پیاده کرده ..الانم رفت لوازم یدکی بخره بیاد جمعش کنه ..
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 - 10:18:50 PM