مثل خورشید و عادت روزمرگیش بی احساس از خواب بیدار می شوم بی احساس می روم ... می آیم ... می خوابم بی فایده ترین روزهای عمرم را صرف بودن بی گلایه می کنم غُر نمی زنم ... تکرار می کنم کتابهای خوانده شده ام را ورق می زنم شاید جایی را از قلم انداخته باشم اما فکر نمی کردم حفظشان کرده باشم ... چه حافظه بی ف...