آوازی در فرجام
یک شام
یک شام
یک شام،آن شامی که باد مست سنگ ابر را کوبدبه روی شیشه ماه
سرمیگذارم روی کاشی های درگاه
آنگاه با تیزی ناخن های یک تیغ شکسته حلقوم خود را میدرم تا شهوت درد
ماسد به روی لثه های پنجه هایم
انگاه آزاد پا مینهم در راه بی فرجام هستی
ناخن به پای ساقه لذات میکوبم
دانم به مرد بی سر سنگی نخواهند گفت:مستی
دانم کسی از آدم بی سر نخواهد نام وننگی
نصرت رحمانی
جمعه 21 آبان 1389 - 11:38:34 PM