ي خواستم از خدا پس بگيرمت
بگيرمت براي خودم
ولي ديدم كه خدا نميخواد
شايد چون خدا ديد كه تو اصلا حواست به من نيست
دچار شدم به صبوري
صبوري در برابر نخواستن تو و نخواستن خدا
بايد خداحافظي كنم
ولي مگه ميشه اين همه خاطره رو گذاشت كنار؟
دنبال سود و زيان نيستم
ولي ضرر كردم با از دست دادن تو
حقيقتو انكار كردن ديگه سخته
وقتي واقعيت اينه كه ديگه كاري از دست من ساخته نيست
قسمت من اين بوده كه باور كنم كه دوري از من
تو خوشحال هستي و من اينجا موندم و مبتلا شدم به سرطان تو
فداي سرت
تمام وجودم فداي نخواستن تو
وقتي تو رسيدي به آرزوتو و من موندم و كوله باري از آرزو هاي برآورده نشده
سلام خانمي از اينكه پروفايلم رو خواندي ممنون. ضمنا وبلاگ حقيقت خيلي ناز بود