به حرمت آن شاخه ي گل سرخ كه لاي دفتر ترانه هايم خشك شد!
به حرمت قدمهايي كه با هم در آن كوچه ي هميشگي زديم!
به حرمت بوسه هايمان ! نه ! تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نكردي!
قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام كه ساده فريبم داد!
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم!
رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي!
رفتي در فصلي كه تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو كه دستهايت سايه باني بود بر بي كسي هاي من...
تو كه گمان مي كردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي
حيـــــــــــــــــــــف....
من همونم كه هميشه ترسش از روز مباداس!
هميشه تو شعر امروز پر دلتنگي فرداس!
من همونم كه دل من دل گرفته از دروغه!
حيف كه تو چشماي من همه دنيا بي فروغه!
توي اين دنياي فاني شعر من كجاي كاره؟
من توي شعرا نوشتم نفست ابر بهاره
فصلي از اول چشمات هميشه اخر كاره
اما تو شعر رو شكستي رفتي از وسعت فردا
تو كه گمان مي كردم ساده اي و سادگي ام را باور داري ... و افسوس كه حتي نمي خواستي هم قسم باشي
ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من ... و حتي ساده مثل سادگيهايم
من ماندم و يك عمر خاطره ... و حتي باور نكردم اين بريدن را
كاش كمي از آنچه كه در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم
كاش مي فهميدي صداقتي را كه در حرفم بود و در نگاهت نبود
در آخر هم ميگم كه
هركسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده خيالم كه همه كار و كسم شد
بزرگ ترين خيانت در دوستي اينه كه به دوست خود كه تو را راستگو ميپندارد دروغ بگي.
...خيانت قصه تلخيست از نامش گريزانم
