روزها رفت و گذشت و در اندیشه باز آمدنت
لحظه ها طی شد و مرد
و نگاهم هر روز، باز هم با همه شوق، کوچه ها را پایید
مثل آن روز که می آمدی از دور ... دریغ
دل من در غم هجران تو ای خوبترین، چه بگویم، چه کشید
به چه مشغول کنم
دیده و دل را که هنوز
دل تو را می نگرد
دیده تو را می جوید
ای دریغا از جفای روز گار بی وفا
من نگین انگشتری گم کرده ام
در میان چاه جور و حمله گرگ اجل